آژانس خبری بختياری - آخرين عناوين فرهنگی و هنری :: rss_full_edition http://ibnanews.com/vsnjfabezq25u.sfu.html Thu, 05 Oct 2017 06:17:05 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://ibnanews.com/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif آژانس خبری بختياری http://ibnanews.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام آژانس خبری بختياری (ايبنانيوز) بلامانع است. Thu, 05 Oct 2017 06:17:05 GMT فرهنگی و هنری 60 محمودی بختیاری: چوگان بازمانده خرد نیاکان ماست http://ibnanews.com/vdcf.mdciw6dtcgiaw.html چوگان بازمانده خرد نیاکان ماستکتاب «گوی و چوگان» که به کوشش «حمزه ایلخای زاده» و توسط انتشارات کتابسرا منتشر شده، با حضور دکتر علیقلی محمودی بختیاری، دکتر محمود فاضلی‌بیرجندی، گلناز وکیل‌گیلانی رئیس فدراسیون چوگان ایران و... رونمایی شد.به گزارش ایبنانیوز، دکتر علیقلی محمودی بختیاری استاد برجسته فرهنگ و تمدن ایران در این مراسم طی سخنانی گفت: خرد ایرانی باعث شد که برخی از رسوم و آداب ایرانیان پس از تغییر دین با شگرد دیگری به نسل‌های آینده منتقل شود. بازی گوی و چوگان یکی از این سنت‌هاست که نیاکان خردمند ایرانی تلاش کردند تا آن را به شکلی به نسل‌های بعدی منتقل کنند. آنها به این فکر افتادند که چوگان را با انتقال به ادبیات و عرفان زنده نگه‌دارند. محمودی بختیاری افزود: شاید به همین خاطر است که شاهنامه از چوگان سخن می‌گوید. مولانا با اشعار عرفانی‌اش نیز از چوگان غافل نشده است. حافظ نیز با ظرافت‌های خاص خود از چوگان نقل می‌کند بازی‌ای که بسیار شادی‌بخش است و مانند نماد شیروخورشید و فروهر نماد ایرانی است. خوشبختانه با کتاب «گوی و چوگان» این میراث دیرین ما ثبت شده و به نسل‌های آینده نیز منتقل خواهد شد. بازی که علاوه بر نشاط، نرینه و مادینه را در بازی خود فرامی‌خواند و انسان خردمند ایرانی را به شور و نشاط وامی‌دارد. ]]> فرهنگی و هنری Wed, 04 Oct 2017 08:31:22 GMT http://ibnanews.com/vdcf.mdciw6dtcgiaw.html راهیابی 40 اثر به جشنواره شاهنامه خوانی لردگان http://ibnanews.com/vdcb.fbwurhbsaiupr.html 40 اثر به مرحله نهایی جشنواره منطقه ای شاهنامه خوانی لردگان راه یافت. به گزارش آژانس خبری بختیاری (ایبنانیوز) به نقل از ایرنا، علیرحم شیخی رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی لردگان با بیان این مطلب افزود: بیش از 120 نفر آثار خود را به دبیرخانه جشنواره شاهنامه خوانی و نقالی مناطق زاگرس نشین ارسال کردند، که از این تعداد 40 نفر به مرحله رقابتی و نهایی راه یافتند. به گفته وی، آثار رسیده به این جشنواره را علی جمالی به عنوان ناظر داوری و امیر سیاووش فرهادی، ربیع الله فرهمند، عاطفه زمانی و هوشنگ شاهین پور بررسی کردند. شیخی افزود: افراد انتخاب شده در مرحله بازبینی در روزهای 22 و 23 شهریور ماه به رقابت می پردازند و از بین آنها نفرات برتر معرفی می شود. رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان لردگان گفت: این جشنواره با حضور هنرمندان استان های آذربایجان غربی، اصفهان، ایلام، بوشهر، خوزستان، کردستان،کرمان، کرمانشاه، لرستان ، همدان و هرمزگان،کهگیلویه و بویر احمد و چهارمحال بختیاری برگزار می شود. شیخی، حفظ ادبیات فارسی و هنر اصیل شاهنامه خوانی و نقالی و معرفی آن به نسل جوان، منطبق با فرهنگ ایرانی اسلامی را مهمترین هدف برگزاری این جشنواره عنوان کرد. به گزارش ایرنا، در بین قوم بختیاری شاهنامه خوانی و نقالی از قدمت دیرینه ای برخوردار است و در بسیاری از مهمانی های بختیاری ها شاهنامه خوانی یک رسم است. ]]> فرهنگی و هنری Sun, 10 Sep 2017 09:48:36 GMT http://ibnanews.com/vdcb.fbwurhbsaiupr.html همایش «افتو ولایت؛ جایگاه تشیع در بختیاری» در اصفهان برگزار شد http://ibnanews.com/vdcj.teofuqei8sfzu.html همزمان با ميلاد مولود كعبه، امام عدل علي (ع) و روز پدر، همایش «افتو ولایت؛ جایگاه تشیع در بختیاری» از سوی بختیاری های اصفهان در تاریخ ۱/۲/۹۵ در سالن مجموعه فرهنگی شهيد آويني (باشگاه كارگران) اصفهان برگزار شد. به گزارش آژانس خبری بختیاری (ایبنانیوز)، این همایش فرهنگی که توسط انجمن همدلی ﺯﺍﮔرس تباران استان اصفهان برگزار و با استقبال افراد زیادی از جامعه بختیاری اصفهان روبرو شده بود، سخنرانان به تبیین ابعاد مختلف فرهنگی و تاریخی تشیع در منطقه بختیاری پرداختند. «تشیع در بختیاری از نگاه تاریخی»، «تشیع و حب علی (ع) در ادبیات و شعر بختیاری» و «تشیع و حب علی (ع) در هنرهای تصویری بختیاری» از جمله موضوعات مورد توجه سخنرانان بود.در این همایش همچنین هنرمندان بختیاری به شعرخوانی و اجرای قطعات موسیقی پرداختند. در پايان اين همايش از خانواده شهيد كاظمی يكي از شهداي مدافع حرم با اهدا لوح تقدير به عمل آمد. گفتنی است جامعه بختياري يك جامعه شيعه مذهب است و انجمن همدلي ﺯﺍﮔرس تباران به جهت همدلي بيشتر بين مردمان جامعه ﺯﺍﮔرس تبار و ترويج و آشنايي بيشتر جوانان با پيشينه فرهنگي - مذهبي اقدام به برگزاري اين همايش نموده است.تصاویر مرتبط: ]]> فرهنگی و هنری Tue, 26 Apr 2016 07:58:39 GMT http://ibnanews.com/vdcj.teofuqei8sfzu.html هلن اولیایی نیا: اساطیر پارسی در یلدای رنج اثر حسین امیربختیار http://ibnanews.com/vdci.pavct1awzbc2t.html نوشته ی: هلن اولیایی نیا *نویسنده، مترجم و منتقد ادبیدر داستان «یلدای رنج» نوشته‌‌ی محمدحسین امیربختیار، ذهن خودآگاه راوی ــ که به نظر می‌‌رسد همان نویسنده باشد ــ سرشار است از مجموعه‌ی متنوعی از انگاره‌ها، تلمیحات اساطیری و کهن الگوها که در قالب شیوه‌ی روایی و تکنیک جریان سیال خیال، دو مضمون کاملاً متضاد عشق و خشونت را به نمایش می‌‌گذارد. پیش از هر بحثی، خلاصه‌ای مجمل از کل داستان ارائه می‌‌گردد. گرچه به سبب ساختارِ گاه نمایدن داستان، این امر کاری دشوار به نظر می‌‌رسد. داستان با خاطرات راوی و مرور گذشته آغاز می‌‌شود. پدر راوی، که اکنون راوی از او طرح مبهمی در ذهن دارد، وی را از روستا به شهر می‌‌آورد و در خانه‌ی یکی از آشنایان، اتاقی برای او اجاره می‌‌کند؛ به امید آنکه پسرش درس بخواند و به جایی برسد. نوجوان در همان بدو ورود متوجه دختر نابینایی در کنار پنجره‌ی یکی از اتاقهای خانه می‌‌شود که آینه ای و عروسکی در دست دارد. دختر سعی می‌‌کند سرِ صحبت را با پسر باز کند و بدینسان آشنایی آنان آغاز می‌‌شود. بر اثر وسوسه های دختر، پسر جوان به ملاقات های شبانه با دختر ادامه می‌‌دهد و سرانجام در نتیجه‌ی این ارتباط، دخترک از پسر باردار می‌‌شود. پسر در دوران دانشجویی با دختری آشنا می‌‌شود و سخت دلباخته‌ی او می‌‌گردد، در حالی که همواره بار گناهی که قبلاً مرتکب شده است بر دوش او سنگینی می‌‌کند. پسر چندین بار به این گناه اشاره می‌‌کند و به دختر می‌‌گوید که فرزندی از دیگری دارد. آشنایی پسر با دختر مورد علاقه اش، که راوی همواره او را با ستاره‌ی «ناهید» و «آناهیتا» ــ الهه‌ی عشق و رحمت که همان ناهید باشد ــ عجین می‌‌کند (ص ۵۵ و ۲۹)، با مبارزات دانشجویی زمان شاه مصادف می‌‌شود. در یکی از شورش های دانشجویی، پسر مجروح می‌‌شود. دختر نیز قبلاً برادرانی را در مبارزات سیاسی از دست داده و برادری را در زندان دارد که او نیز اعدام می‌‌شود. مادر دختری که راوی را می‌‌شناسد و به او علاقمند است و همیشه به این نکته که آنها زوج مناسبی به نظر می‌‌آیند اشاره می‌‌کند، از راوی که مجروح است مراقبت می‌‌کند تا بهبود حاصل کند. دختر نیز به خاطر عشقی که به راوی دارد، حاضر می‌‌شود فرزند او را چون فرزند خویش بزرگ کند. مادر دختر که پسرش را از دست داده و به سوگ او نشسته، تنها امیدی که دارد دخترش و راوی است. ضمناً راوی نقاش است و در طرح های خود همواره طرحی از دختر رسم می‌‌کند، در حالی که هرگز نتوانسته از دختر اولی که مادر فرزند اوست طرحی بکشد. به پیشنهاد معبودش، راوی به ساختن مجسمه هایی می‌‌پردازد که بیشتر تبلور حالت آشفته‌ی درونی خود او و بازتاب شرایط بیرونی موجود است. وقتی دختر، داوطلب بزرگ کردن کودک راوی ــ که کر و لال است ــ می‌‌شود، راوی در مقابل خواسته‌ی پدر مبنی بر ازدواج با دختر اولی مقاومت می‌‌کند و زیر بار ازدواج با دختر نمی رود. پدر از بی آبرویی ای که راوی برایش فراهم کرده سخت برمی آشوبد و با شکستن مجسمه های او از داشتن چنین فرزندی ابراز شرمساری می‌‌کند. این احساس و ملامت های پدر و مشکل بچه‌ی نامشروع، همواره روح راوی را می‌‌آزارد. بچه به دنیا می‌‌آید و توسط او و دختر بزرگ می‌‌شود. پیوند و عشق میان راوی و فرزندش به همراه پیوند شدید عاطفی با دختر مورد علاقه اش رشد می‌‌کند. راوی برای مدتی یا به علل سیاسی و یا به دلیل شکایتی که خانواده‌ی دختر از او می‌‌کند، زندانی می‌‌شود و ارتباطش با دختر مورد علاقه اش قطع می‌‌شود. پس از بازگشت، در یک آشوب سیاسی دختر نیز مجروح شده و در آغوش راوی جان می‌‌سپارد. در حادثه ای دیگر، راوی پسرش را نیز از دست می‌‌دهد و با دست خود او را به خاک می‌‌سپارد. اکنون راوی و مادر دختر، که معبود راوی را در زیر درخت بادامی به خاک سپرده که به گفته‌ی خودش فرزندان دیگری را هم آنجا مدفون کرده است، باقی می‌‌مانند با جراحتی از سوگ عزیزان که گذشت زمان نیز مرهمی بر آن نیست. اکنون پس از سالها که از آن وقایع رنج آور می گذرد، راوی که به میانسالی رسیده است همچنان با تابلوها و طرحهای ناتمام از معبود و از فرزندش و با خاطرات این دو زندگی کند؛ در حالی که هنوز کابوس و عذاب داغ این دو او را رها نکرده است و به احساس وهم زدگی و گم شدگی وی دامن می‌‌زند. آنچه برای او باقی مانده است، خاطرات گنگ و محوی از گذشته است که زمان حال را همواره تحت تأثیر قرار می‌‌دهد به طوری که هنوز نتوانسته است خود را از تار خاطرات گذشته که در دور خود تنیده است رها کند. ولی رخدادهای داستان با نظمی که در بالا رؤیت شده است در داستان رخ نمی دهد. خواننده وقتی در معرض این رخدادها قرار می‌‌گیرد که تداعی هایی که در ذهن راوی رخ می‌‌دهد، یکی یکی از جعبه‌ی ذهن او بیرون کشیده می‌‌شود و بدون تقدم و تأخر زمانی، اینجا و آنجا در مقابل خواننده قرار می‌‌گیرد و این خواننده است که باید مهره های وقایع مختلف را در کنار هم قرار دهد تا طرحی از کل قصه و ماجرای زندگی راوی را به دست آورد. از آنجا که خودآگاهی راوی مجموعه ای است از لحظات حال و گذشته، بدیهی است که ترتیب زمانی در داستان، فدای وقایع ذهنی و خودآگاهی راوی می‌‌شود. به عبارت دیگر تکنیک به کار گرفته شده در روایت داستان، همان جریان سیال خیال است که سبب می‌‌شود در روایت داستان رؤیاگونه نماید و زمان خاصی را دنبال نکند. در عوض، ذهن راوی همواره از گذشته به حال و از حال به گذشته در نوسان است. پس زمان داستان مجموعه ای منظم از لحظات و خاطرات پشت سر هم نیست، بلکه نظم داستان را سلسله ای از تداعی‌ها شکل می‌‌دهد که در ذهن راوی اتفاق می‌‌افتد. توهم زدگی و پریشانی مشهود در تمام روند داستان ــ که راوی همواره بدان معترف است ــ نیز مزید بر علت شده و داستان را پیچیده تر جلوه می‌‌دهد. به نظر می‌‌رسد نویسنده برای اینکه در این جریان سیال وقفه ای ایجاد نشود حتی دیالوگ ها را به همان شکلی که در عالم وقایع بدون وقفه پیش می‌‌رود، ادامه می‌‌دهد و حتی گوینده های دیالوگ‌ها را از هم جدا نمی کند. به طوری که اگر خواننده هشیار نباشد ممکن است سخنان دو گوینده مخدوش شود. زیرا گاه فعل نقل قول گوینده را مشخص می‌‌کند ولی گاه این افعال حذف می‌‌شود. بدین سان آنچه خواننده را یاری می‌‌دهد تا به خودآگاهی و گاه نیمه خودآگاهی راوی نفوذ کند، همین تداعی‌ها می‌‌باشد. روایت داستان از آنجا آغاز می‌‌شود که ابتدا تصویر گنگی از خیابانی پر درخت با کلیسا و دختران ارمنی و تصویری از حضرت مسیح، که پرنده ای را آزاد می‌‌کند، در ذهنش زنده می‌‌شود. این پرنده بلافاصله تصویر کودک زیر درخت و گنجشک مرده ای را که به ریسمان بسته به ذهن او متبادر می‌‌کند؛ تصویری که احتمالاًَ تصویر کودک اوست که در سراسر داستان با گنجشک مرده تداعی می‌‌شود (ص ۷). یکی دو صفحه پس از آن، با یادآوری گنجشک مرده، گو اینکه کودک را می‌‌بیند که گنجشک مرده را در هوا حرکت می‌‌دهد و با حرکت گنجشک افکار راوی نیز به نوسان درمی آید و به یاد زمانی می‌‌افتد که پدرش گنجشکی را در میان دستانش گذاشت و از او خواست که حیوان را حرام نکند. او نیز در کودکی نخی به پای گنجشک می‌‌بندد و با آن سرگرم بازی می‌‌شود. بدین سان تداعی‌ها از پرنده ای که توسط حضرت عیسی آزاد می‌‌شود، آغاز و به تصاویر متعدد گنجشک منتهی می‌‌شود. ضمناً این تصویر کودکی، راوی را با کودکی فرزندش پیوند می‌‌زند و سبب می‌‌شود خاطره‌ی او همواره با او بماند. ولی آنچه کنجکاوی برانگیز است، تضاد میان تصویر نخستین و تصاویر بعدی است. پرنده در دست حضرت عیسی با رهایی زندگی مرتبط است، در صورتی که تصویر گنجشک در طول داستان با اسارت و مرگ پیوند می‌‌خورد. به طوری که همانگونه که فرزند راوی، جسد گنجشک را در جعبه ی زیر تخت قرار می‌‌دهد، بعدها راوی به ناچار فرزندش را به دست خود به خاک می‌‌سپارد. این تضاد ما را به سایر انگاره ها و مضامین تضاد در داستان رهنمون می‌‌کند که برخی از این انگاره‌ها ریشه در اساطیر دارد. یکی از محسوس ترین انگاره ها، انگاره‌ی نیکی و جاودانگی در برابر انگاره‌ی بدی و زشتی است. یکی از آرمان ها و انگیزه های اصلی شخصیت های داستان یعنی راوی و معبودش، نیل به حیات ابدی و جاودانگی از راه مبارزات آزادیبخش علیه رژیم شاه است. یکی از شعارهای تکراری که دائم به ذهن راوی متبادر می‌‌شود این شعار است که «بگذار همه را بکشند، ما مرگ را زاده ایم» (ص ۳۸) و یا «چگونه می‌‌توان در ظلمات به حیات رسید» (ص ۵۳). بنابراین، تلمیح حضرت عیسی ــ که زندگی بخش و رهایی بخش است ــ با این مضمون بی ارتباط نیست. دیگر اینکه راوی با مرتبط ساختن شخصیت دختر مورد علاقه اش با شخصیت اسطوره ای آناهیتا ــ ایزدبانویی که با رودخانه و آب که نماد زندگی است ــ رحمت و نیکی و جاودانگی به دختر می‌‌بخشد. راوی می گوید: «آب به آرامی و پیوسته از سرچشمه های افسانه ای آناهیتا جاری بود. چرا همه می خواستند به سرچشمه های آب دست یابند؟» (ص ۵۵) او نیز به معشوق می‌‌گوید: «نگفتم، همه عمر باید دنبالت بگردم؟» (ص ۵۶). او همچنین ایزدبانوی عشق است که با مفهوم نمادین رودخانه و آب ارتباط می‌‌یابد. راوی می‌‌گوید: «چیزی از چشمانش به درونم می‌‌ریخت، مثل آبشاری که از ارتفاع فرو بریزد.» (ص ۲۷) دختر به راوی می‌‌گوید: «یه چیزی مثل رود تو وجودم راه میره...» و راوی می‌‌گوید که او «پنداری آرزوی دیرینه‌ی آناهیتا را زمزمه می‌‌کرد: بشود کاری کنیم که آب راهی کویر شود؟» (ص ۵۵)‌ بدینسان دختر می‌‌خواهد چون آناهیتا به کویر خشک، زندگی ببخشد. اسطوره‌ی دیگری که در داستان و در شخصیت راوی نمود می‌‌یابد، اسطوره‌ی گرشاسب است. گرشاسب نیز با جاودانگی تداعی می‌‌شود، زیرا پس از اینکه تیری به او اصابت می‌‌کند، به خوابی طولانی فرو می‌‌رود. در آیین زرتشتی بناست وی توسط فروهرها محافظت شود تا روزی که او را از خواب بیدار کنند تا ضحاک را از پای درآورد (در هزاره‌ی هوشیدرماه) (ن.ک پی نوشت شماره ی ۱)، هنگامی که راوی پیکر مجروح دختر را از اینجا به آنجا می‌‌کشاند، می‌‌گوید: «گرشاسب چه خوب می‌‌دوید، مانند گرشاسب می‌‌دوم. نمی دانم شراره های آتش از زیر پایم می‌‌جهند یا نه...» (ص ۵۷) شاید این واقعیت که راوی همیشه همه چیز را در وهم و رویا می‌‌بیند، با خواب طولانی گرشاسب بی ارتباط نباشد. در همین صحنه دختر را «خضر» خطاب می‌‌کند! «خضر بیچاره‌ی من، ظلمات، تاریکی، مرگ ناخواسته، تو نمی دانستی قدرت همیشه بی رحم است؟» (همان ص) خضر نیز از پیامبرانی است که با جاودانگی تداعی می‌‌شود. چنانچه راوی می‌‌گوید؛ صدایی در ذهنم می‌‌پیچد: «اسکندر خواست و نیافت. و خضر ناخواسته به دست آورد.» این اسطوره که با جاودانگی مرتبط می‌‌شود، با مضمون جاودانگی و حیات دوباره با کشته شدن در راه وطن و راه مبارزه با ظلم و بیداد پهلوی بازتاب می‌‌یابد. نقل قول های شاعرانه، همگی دیدگاه آرمانی این دو شخصیت را متجلی می‌‌سازد. در مقابل اسطوره‌ی نیکی و جاودانگی، اسطوره‌ی بدی و زشتی قرار دارد. در طول داستان راوی مکرراً به مجسمه ای که در میدان شهر برپاست و به هیولا می‌‌مانست، اشاره دارد: «سردمان بود. مجسمه ای میان میدان بر ستونی سیمانی ایستاده بود، غرقه در مه، سوار بر اسب؛ چشم ها را برهم نهاده و دست راست را بالا آورده بود. موجی هراس آور از دستانش در وجودم رخنه می‌‌کرد.» یا: «هیولایی در انتهای خیابان بر ستونی بتونی ایستاده بود؛ از زیر سایه هیولا گذشتیم. مثل این بود که سایه اش همه جا دنبالمون می‌‌کند.» سرانجام دژخیمان یعنی همین هیولا، آناهیتای راوی را به نیستی می‌‌کشاند. عشق او را به تباهی می‌‌کشاند و زندگی او را سیاه می‌‌کند. این هیولا همان ضحاک و تبلور اهریمن است که در اسطوره نیز باید به دست گرشاسب مجدداً نابود شود. پس از مرگ دلدار، راوی این خط از شعر شاملو را زمزمه می‌‌کند: «سرنوشت تو را بتی رقم زد که...» و این بت هیولایی، مانند آنچه در شعر می‌‌آید، کسی جز شاه نبود. البته تصویر هیولا در ارتباط با خود راوی نیز مطرح می‌‌شود که بازتاب احساس گناه و عذاب وجدان او می‌‌باشد. وی همواره از اتفاقی که میان او و دختری افتاده که با آینه و عروسکش در کنار پنجره می‌‌نشیند و او را وسوسه می‌‌کند، احساس شرمساری می‌‌کند. پدر که نمی تواند راوی را وادار به ازدواج با دختر کند، به راوی اشاره کرده و می‌‌گوید: «ئی دیگر چه هیولایی است» (ص ۶۱) خود راوی اعتراف می‌‌کند که «احساس گناه کابوس وار درونم را درهم می‌‌فشرد» (ص ۶۲) این احساس سبب می‌‌شود که راوی از کرده‌ی خود شرمسار باشد. دختر که از او باردار شده، در پاسخ راوی که از او می‌‌پرسد او این آینه را برای چه می‌‌خواهد و چرا رهایش نمی کند، می‌‌گوید که می‌‌خواهد آینه ببیند که چه «غارتگری» است. راوی با روح حساس و لطیفی که دارد، فردی که می‌‌داند عشق و پاکی چیست و آن را در وجود «آناهیتا»ی خود یافته است، از این القاب و ملاقات ها همواره خود را سرزنش می‌‌کند. تبلور این احساس گناه را می‌‌توان در مجسمه هایی که می‌‌سازد یافت. برخی از این مجسمه‌ها بی شباهت به «هیولا» نیستند. برخی از آنها سر ندارند و بی شباهت به طرح های مبهم و گنگی که بر بوم نقاشی منتقل می‌‌کند نیستند. معبودش به او می‌‌گوید: «تو باید مجسمه ساز می‌‌شدی» چون «می توانستی مجسمه‌ی هیولا را بتراشی.» و او در پاسخ می‌‌گوید ولی «مجسمه‌ی تو را هرگز نمی تراشیدم... چون تو هیولا نیستی.» خود راوی مجسمه هایش را چنین توصیف می‌‌کند: «مجسمه های بی سر، مجسمه های سر دار، اتاق پر شد از مجسمه هایی که نگاهشان تهی از احساس بود و مجسمه هایی که سرها را در گریبان فرو برده بودند.» (ص ۱۵) بعدها هرگاه احساس افسردگی و گناه می‌‌کند مجسمه ای را قالب می‌‌گیرد که حالتش بی شباهت به حالت خود او نیست: «مجسمه‌ی مچاله‌ی بدبختی را که سرش میان تنش فرو رفته است قالب می‌‌گیرد.» (ص ۳۱) هنگامی که این احساس گناه به او دست می دهد «یاد داود گوژشت (می افتد) و احساس می کند قوز درآورده است» (ص ۳۶) بنابراین مجسمه ها می‌‌توانند تبلور احساس راوی نسبت به خود او و کرده‌ی او باشد. یکی دو بار پدر که از دست او خشمگین می‌‌شود، همه‌ی مجسمه های پسرش را می‌‌شکند و آنها را مسئول بدنامی و بی آبرویی که او به بار آورده است می‌‌داند. در ابتدای داستان راوی را می‌‌بینیم که سخت تلاش می‌‌کند تصویری از پدر بکشد ولی هیچ کدام از تصاویر به او شبیه نیست. بدیهی است این امر با احساس گناهی که راوی را همواره رنج می‌‌دهد و توسط پدر به رخ او کشیده می‌‌شود بی ارتباط نیست. او ناخودآگاه از ذهنش تصویر پدر را که یادآور همان احساس گناه است، پاک می‌‌کند. تصویر دیگری که در خودآگاهی با بدی و فتنه گری عجین می‌‌شود، تصویر دختری است نابینا و معلول که با وسوسه های خود، او را به ورطه‌ی ندامت و گناه می‌‌کشاند. در این بررسی صرف نظر از داوری های خود ما در مورد راوی، باید به بررسی وقایع از نگاه خود او بپردازیم. راوی دختر را چنین توصیف می‌‌کند: میان قاب پنجره نشسته بود. آینه ای به دست داشت و با موهایش بازی می‌‌کرد و بی تفاوت، به این طرف نگاه می‌‌کرد. ساعتهای طولانی خیره می‌‌ماند. نمی دانستم به چیزی فکر می‌‌کند یا نه. احساس می‌‌کردم شبیه مجسمه ای سرد و خاموش است. همچنان می‌‌ماند تا شب سرک می‌‌کشید، درختان نارنج سایه می‌‌انداخت و همه چیز محو می‌‌شد. اما می‌‌دانستم که آنجا نشسته است.» (ص ۱۱) این توصیف یا توصیفی که او از دلدار دارد خیلی تفاوت دارد: او مانند مجسمه ای سرد و بی روح است. پدر راوی که متوجه خطر وجود دختری جوان در کنار پنجره است، دایم به راوی هشدار می‌‌دهد که به کنار پنجره نرود تا هم همسایه را معذب نکند و هم توسط حرکات دختر اغوا نشود. راوی هرگاه به دختر اشاره می‌‌کند، به این نکته نیز اشاره می‌‌دارد که زیر لب «تصنیف مبتذلی» را زمزمه می‌‌کرد و بعد دستها را بالا می‌آورد و در مقابل صورت می‌‌گرفت و سر را اندکی خم می‌‌کرد و دوباره از سر می‌‌گرفت و صدایش را کش می‌‌داد، بشکن می‌‌زد و ادا در می‌‌آورد و بلند می‌‌خندید به طوری که مادر او را با همان زبان محلی این کار او را به «گاله» زدن تعبیر می‌‌کند. تکرار این حرکات سبب جلب توجه راوی که در آن موقع پسری ساده و روستایی است و تازه به شهر آمده، می‌‌شود و آنچه نباید رخ دهد، اتفاق می‌‌افتد. ولی راوی با اعتراف به اینکه به رغم اصرار دختر، او هرگز نتوانست تصویر او را بکشد، نشان می‌‌دهد که هرگز تعلق خاطری به او نداشته و گرایش به او هوسی بیش نبوده که با سبکسری های دختر در پسر جوان ایجاد می شود. راوی به «آناهیتا»ی خود اعتراف می‌‌کند «زنی که با آینه، توی چارچوب پنجره می‌‌نشیند رنجم می‌‌دهد.» (ص ۱۳) آینه ای هم که در دست دختر است، گرچه معمولاً با نور و روشنایی تداعی می‌‌شود، در اینجا مفهومی منفی به خود می‌‌گیرد زیرا این آینه بازتاب دهنده‌ی تصویری است که راوی از آن می‌‌گریزد، تصویر خود او به عنوان «هیولا» و غارتگر: آینه را جلوی صورتم گرفت، تاریک بود. آینه را از دستش گرفتم و گفتم: ــ ئی آینه به چه درد می‌‌خوره؟ ــ میخ وام که ببینه. ــ کی ببینه؟ آینه ــ چه ببینه؟ ــ که تو غارگری. ــ غارتگرم؟ این احساس غارتگری برای جوانی که سرشار از آرمانهای والای سیاسی و اجتماعی است، تبدیل به یک عذاب روحی و به گفته‌ی خودش یک «کابوس» می‌‌شود. کابوسی که همواره بین او و معشوق واقعی اش قرار می‌‌گیرد. که برای او با دختری که هنوز مشغول عروسک بازی است، خیلی فرق دارد. برای فرار از این کابوس، صادقانه ماجرا را به دختر مورد علاقه اش می‌‌گوید و با به دنیا آمدن فرزندش و تقبل مسئولیت نگهداری از او، این بار گناه سبک می‌‌شود و تصویر جدیدی جایگزین تصویر ناخوشایند دختر در کنار پنجره می‌‌شود. «زندگی مشترکی را آغاز می‌‌کنیم. تصویر او جزیی از زندگی ما شده است. هر روز نگاهش می‌‌کنیم. نگاهمان می‌‌کند.» (ص ۷۰) کودک با اینکه به دیگری تعلق دارد، پیوند عشق میان راوی و معبودش را مستحکم می‌‌کند و رفته رفته تصویر آن دختر وسوسه گر از ذهن او محو می‌‌شود؛ تصویری که به زعم راوی، زیباترین و شیرین ترین لحظات خاطرات او را سیاه کرده است. افزون بر انگاره های نیکی و بدی، انگاره‌ی دیگری که ریشه در ساختار کلی داستان دوانده و از ابتدا تا انتها تداوم می‌‌یابد، انگاره‌ی کودکی ــ جوانی ــ پیری است. داستان به طور مشخص با کودکی راوی (که پدرش گنجشکی را در دست او قرار می‌‌دهد) آغاز می‌‌شود و تصویر این کودکی از طریق گنجشک مرده با کودک راوی (که او نیز با تصویر گنجشک مرده عجین می‌‌شود) پیوند می‌‌خورد. پس از آن داستان با شور و عشق دوران جوانی راوی و دلدار او ادامه می‌‌یابد و سپس به میانسالی و سپیدمویی راوی که اکنون فرزند و معشوق را از دست داده و همدل و همدرد مادر دختر شده است ــ که چون پیرزنی هزارساله می‌‌ماند که بر سوگ فرزندان نشسته و از درخت بادامی که دیگر از اجساد فرزندانش تغذیه می‌‌کند محافظت می‌‌کند ــ ولی آنچه روند این چرخه را به تناقض (پارادوکس) می‌‌کشاند این است که معمولاً کودکان جای جوانان و جوانان جای پیران را می‌‌گیرند و پیران از چرخه‌ی زندگی خارج می‌‌شوند، در حالی که در اینجا کودکی که پیوند مستحکمی میان راوی و معشوق ایجاد کرده بود و بنا بود تداوم آنان باشد و به آنها جاودانگی ببخشد، طعمه‌ی مرگ می‌‌شود. دختر جوان نیز کشته می‌‌شود، و راوی میانسال و پیرزن «هزارساله» باقی می‌‌مانند و این همان چیزی است که قصه‌ی زندگی راوی را به «یلدای رنج» یعنی سیاه ترین و طولانی ترین رنج ها تبدیل ساخته است. در پایان داستان او فقط در خیال و در پیرانه سری باید دستان کودک و معشوق جوانش را بگیرد و به خوابی که بوشاسپ نامیده می‌‌شود برود! و اگر گرشاسب مظهر جاودانگی باشد، آرمان هایی که بنا بود در وجود فرزندشان استمرار یابد، با وجود و رؤیاهای راوی ــ که همواره به این واقعیت که موهایش به سپیدی گراییده اشاره می‌‌کند ــ پیوند می‌‌یابد! او نیز احساس می‌‌کند چون پیرزن و مادر «آناهیتا» شاهد شب هزارساله ای بوده است: «خودم را در آینه برانداز می‌‌کنم. موهایم سفید شده است. چه شب هزار ساله ای بود؟! به اعداد فکر می‌‌کنم چه ساده می‌‌شود.» (ص ۷۱) در این روزگار پر رنج، کودکان و جوانان طعمه‌ی مرگ و خودکامگی زورمندان می‌‌شوند و پیران باقی می‌‌مانند تا قصه‌ی پردرد خویش را برای دیگران بازگو کنند چنان که راوی داستان چنین می‌‌کند. انگاره‌ی دیگری که در تار و پود داستان ریشه دوانده انگاره‌ی اساطیری ــ مذهبی آفرینش است: باغ بهشت، آدم و حوا و سرانجام هبوط انسان. از ابتدای داستان توصیف «ورجمکرد»، خانه ای که راوی در آن سکنی می‌‌گزیند، یادآور یک باغ عدن کوچک است: خانه ای با درختان نارنج، حوض کوچک و ماهی های قرمز و آب زلال آن و دختری که با نارنج تداعی می‌‌شود (که به اشاره‌ی خود نویسنده در رابطه با دختر دارای ایهام است). دختر جوان نقش حوا و راوی نقش آدم را پیدا می‌‌کنند و نمادین «ورجمکرد» یادآور همان اسطوره‌ی جمشید است که اورمزد از او می‌‌خواهد آیین مزدیستانی را به جهان ببرد. جمشید از این کار احساس ناتوانی می‌‌کند ولی قول می‌‌دهد که جهان او را رشد و گسترش دهد. او دژی می‌‌سازد به نام «ورجمکرد» (دژ ساخته‌ی جمشید) و در آن از هر موجود یک جفت از بهترین آنها برمی‌‌گزیند تا دنیایی آرمانی پدید آید. در این داستان، راوی نیز در جواب دختر که می‌‌پرسد در تابلوهایش چه می‌‌کشد، پسر پاسخ می‌‌دهد از هر چیز یک جفت در تابلوها ترسیم می‌‌کند. خانه‌ی او نیز «ورجمکرد» نامیده می‌‌شود؛ راوی می‌‌خواهد در این بهشت کوچک، دنیایی آرمانی و ایده آل بنا کند ولی عوامل بیرونی و یا همان آفت اهریمنی آن را نابود می‌‌کند. از نظر سیاسی آن مجسمه با هیبت هیولا، که شاه باشد، همان مُلکوس دیو است که بر این جهان آرمانی و فردوسی، یورش می‌‌برد و آن را به نابودی می‌‌کشد. راوی که دیگر از برپا نمودن این دنیای آرمانی در زندگی فردی و شخصی خود مأیوس می‌‌شود، سعی می‌‌کند در هنرش انگاره های فردی را به انگاره های جمعی و جهانی بدل سازد. تکرار عبارت نیما در ذهن راوی که «دنیا خانه‌ی من است» بازتاب این احساس است. از آن پس طرح های تصاویر فردی از تابلوهای راوی محو می‌‌شود و تبدیل به تصاویری می‌‌شود که وی سعی دارد خصوصیتی «مشترک» در میان همه‌ی آنان بیابد و از طریق هنرش تجربه‌ی فردی را به اسطوره های اجتماعی مبدل سازد. تصویر دیگری در داستان که این اسطوره‌ی آفرینش را کامل و تأیید می‌‌کند، تصویر راوی و معشوقش به عنوان دو شاخه‌ی ریواس می‌‌باشد: «دو ساقه‌ی ریواس میان مه به هم پیچیدند و نگاه کردند و تکان خوردند، تکان خوردیم. با احساسی نرم و لطیف، شفاف، گاهی فکر می‌‌کردم و می‌‌توانم جریان خون را در دستهایش ببینم.» باز بنا به روایت اساطیر زردشتی، اولین انسانها، یعنی مشیه و مشیانه از دو شاخه‌ی به هم پیوسته‌ی ریواس به وجود می‌‌آیند. (پی نوشت شماره 2) زندگی راوی و معشوق ــ یعنی مشینه و مشیانه تمثیلی در داستان ــ باز به وسیله‌ی همان «هیولا» به نابودی کشیده می‌‌شود. دختر به وسیله‌ی دژخیمان «هیولا» کشته می‌‌شود و راوی یکه و تنها و با فرزندی کر و لال، که به قول دختر انگار چشمانش تبلور همه ی رنج های عالم است (۵۱) برای او می‌‌ماند. ولی سرنوشت، وجود همین فرزند را نیز از او دریغ می‌‌کند. تمهید دیگری که نویسنده خودآگاه یا ناخودآگاه به کار گرفته است، استفاده از نمادهایی است که با کنش و مضامین داستان گره خورده است. نمادهای پرنده‌ی مرده‌ی بسته بر ریسمان، رودخانه، درخت بادام و فضای مه آلود پاییزی، به داستان عمق بیشتری می‌‌بخشد. در طول داستان همواره خاطرات راوی از کودکی خودش و مخصوصاً از فرزندش با گنجشک مرده ای که بر ریسمان بسته شده و در هوا تاب می‌‌خورد تداعی می‌‌شود. چرخش و حرکت پرنده در هوا با نوسانات افکار راوی از حال به گذشته ارتباط می‌‌یابد و از آن مهم تر، مضمون مرگ و یا رخداد مرگ کودک را پیش بینی می‌‌کند، به طوری که پرنده‌ی بسته بر ریسمان خود مرگ می‌‌شود. تقریباً شواهد در این مورد چنان در داستان انباشته شده است که برای ارایه‌ی آن باید نیمی از کتاب را نقل نمود. عجین شدن تصویر پرنده با گذشته با فرزندش در نیمه خودآگاه راوی سبب می‌‌شود که هرگاه پرندگان را می‌‌بیند و صدای آنان را می‌‌شنود، جرقه ای در ذهنش زده می‌‌شود گرچه خود در آن لحظه علت ارتباط آن را نمی داند: «گاه گاه بدون اینکه به دنبال چیزی باشم، به فضا خیره می‌‌شدم و پرنده هایی را می‌‌دیدم که چون شبح، لحظه ای به چشم می‌‌آمدند و ناپدید می‌‌شدند. ذهنم تحریک می‌‌شد که تصویر پرنده را بازسازی کنم. تکه هایی از پرنده را روی هم می‌‌ریختم. چشمانم را می‌‌بستم و تلاش می‌‌کردم که همان پر هیب ناقص را در ذهن بیابم. نمی توانستم. ناگهان صدای شیون پرنده در فضا می‌‌پیچید و همه چیز در وهم و تنهایی غرق می‌‌شد. (ص ۵۴) بعدها همواره پسرکی را می‌‌بیند که پشت درخت بادام ایستاده و با گنجشک مرده که به ریسمان بسته، سرگرم بازی است. همچنین وقتی بالای جسد پسرش می‌‌رسد، به یاد می‌‌آورد که «باد گنجشک را پر می‌‌دهد. گنجشک دور سرم چرخ می‌‌زند. احساس می‌‌کنم چیزی در سرم منفجر شده است... دنیا را تیره می‌‌بینم.» (ص ۷۳) قبلاً در مورد ارتباط رودخانه و آب و روشنایی با وجود «آناهیتا»ی راوی در طول داستان سخن گفته ایم. مکان داستان، شهر «اهواز» دانشکده‌ی ادبیات واقع در ساختمان سه گوش در کنار پل اهواز است. هرگاه راوی را با دختر می‌‌بینم، طبیعی است که در حال عبور و یا تماشای رودخانه هستند. همچنین دیدیم که راوی حتا رخداد عشق در وجود خود را با رودی مرتبط می‌‌سازد که در وجود دختر روان است و به او انتقال می‌‌یابد. همانگونه که آناهیتا، ایزدبانوی رودخانه ها، به کویر، زندگی و طراوت می‌‌بخشد، دختر نیز در داستان وجود راوی را از عشق سیراب می‌‌کند. عشقی که متأسفانه در دوران سایه خفقان رژیم پهلوی شکل می‌‌گیرد و در فضای سیاه سیاسی آن سال ها به ناکامی منتهی می‌‌شود (شاید پلاک و یا اطاق ۵۳ که در داستان تکرار می‌‌شود تعیین کننده‌ی سالی باشد که درون مایه داستان را تشکیل می‌‌دهد). نماد دیگر داستان، نماد درخت بادام است که آن نیز به نحوی با مضمون مرگ و با آینه داری مرگ دختر در می‌‌آمیزد، در سراسر داستان وجود و حضور دختر با بوی شکوفه های بادام تداعی می‌‌شود. راوی در مواردی که در کنار دختر است، احساس می‌‌کند دهانش طعم شکوفه ی بادام گرفته است. این بوی دلنشین، بر لطافت توصیف راوی از معشوق می‌‌افزاید و هرگاه خاطرات او برای وی زنده می‌‌شود، احساس می‌‌کند که بوی شکوفه های بادام به مشامش می‌‌رسد. مادر دختر به آنها می‌‌گوید: «چه برا هم مناسبید شما دو تا» و می‌‌گفت: «وقتی پسرم اومد براتون جشن می‌‌گیرم. احتمالاً پسرم میاد، پیش اومدن بهاره، باید نهال بادومی براتون بکاریم. فردا، همی فردا. من همه‌ی عمر پای درخت بادوم خواهم نشست.» (ص۲۰) ولی پس از کاشتن نهال بادام، برادر دختر اعدام می‌‌شود و دختر نیز مجروح می‌‌شود و جان می‌‌سپارد. بنابراین پیشگویی مادر که «من همه‌ی عمر پای درخت بادوم خواهم نشست» به شکل شومی به واقعیت می‌‌پیوندد. و بدین شکل، درخت بادام و بوی شکوفه های آن که با وجود دختر عجین بود، به نماد مرگ بدل می‌‌شود. مادر می‌‌گوید: «پسرها و دخترهایم، زیر درخت بادام خفته اند. نسلی با سینه های غرق در خون.» (ص ۶۸) در تابلوهای راوی نیز پس از آن درخت بادام با مرگ تداعی می‌‌شود: «طرحهایی می‌‌کشم. از زنها و بچه های زاده شده و بطری هایی «کوکتل مولوتف» و خشم و درختان بادام پر از شکوفه و قبرستان هایی که همزادانم را در خاک سرد خود در آغوش گرفته اند. و دوباره میان صداها گم می‌‌شدم.» (ص ۷۳) و در پایان راوی را می‌‌بینیم که پای درخت بادام نشسته است و شکوفه‌ها با وزش نسیمی فرو می‌‌ریزد: «کف دستم پر از شکوفه می‌‌شود. چقدر بوی او را می‌‌دهند.» (ص ۷۹) فضای داستان و حال و هوای داستان، پاییزی و مه آلود است که این فضای نمادین نیز با وقایع تلخی که در طول داستان رخ می‌‌دهد و حالت گنگ، مبهم، وهم آلود و هذیان گونه‌ی خودِ راوی، همسازی و همخوانی دارد. در ابتدای داستان می‌‌گوید: «چه زود گذشتند ئی سالها» و «به سال هایی فکر می‌‌کنم که از پس یکدیگر آمدند و پاییز تنها فصلشان بود.» طبیعی است که حزن پاییز با اندوه این سالها که باید «یلدای رنج» باشد هماهنگی مناسبی دارد. دیگر اینکه همانگونه که راوی همواره احساس «گم گشتگی» دارد و خاطرات گذشته به صورت محو و رؤیاگونه و کابوس وار به سراغش می‌‌آید، فضای داستان همواره مه آلود است؛ «خواب هایم همیشه با مه آغاز می شوند. دنیای مه آلود که در آن همه چیز در حال از هم پاشیدگی است. من میان تابلوها و مجسمه های خردشده نشسته ام و کودک سر بر زانویم دارد. به موهایش دست می‌‌کشم. گویی چیزی مثل گریه را یک عمر در گلو دارم. کسی صدایم می‌‌کند. سر می‌‌گردانم. زنی با آینه ای در دست از مه بیرون می‌‌آید. نزدیک می‌‌شود، دستش در فضا به دنبال چیزی می‌‌گردد. بازوی کودک در دستهایش است.» (ص ۲۰) توصیف بالا به زیبایی همه‌ی نگرانی‌ها و پریشانی های او را به نمایش می‌‌گذارد که به همان ساختار رؤیاگونه و آشفته‌ی داستان بی شباهت نیست؛ ساختاری که همانگونه که بدان در ابتدای این سخن پرداختیم، تحت تأثیر شیوه ی روایت داستان یعنی جریان سیال ذهن راوی، با خودآگاهی راوی و پریشانی های ذهنی او هماهنگی دارد. سخن کوتاه که داستان «یلدای رنج» اثر «محمدحسین امیربختیار» با بهره جویی از ساختار مناسب و انگاره های اساطیری و نمادهای به جا، نه تنها سندی است تاریخی از سال های سیاه در تاریخ سیاسی ایران و آرمان های جوانانی که در راه آزادی جان باختند بلکه به زیبایی مضامین متضاد عشقی و جوانی و آرمانگرایی را از یک طرف و خشونت و بیداد سیاسی را از طرف دیگر، به نمایش می‌‌گذارد. در این رهگذر، نویسنده از جنبه های حساس و ظریف روانشناختی روح انسان و فراز و نشیب های ذهنی او غافل نبوده است و به همین دلیل داستان به رغم داشتن مضمون سیاسی قوی به مشتی شعارهای معمول تبدیل نمی شود و به شکل داستانی دلنشین متجلی می‌‌شود که تأثیر ژرفش مدت ها با خواننده همراه خواهد بود. به امید کارهای بعدی و بهتر نویسنده (با دقت بیشتری در سجاوندی متن) که توانایی های بالقوه او را در ژرفای آثارش بازتاباند. پی نوشت ها:1- ژاله آموزگار، تاریخ اساطیری ایران (تهران، انتشارات سمت، 1374)، صص 58 - 57 2- ژاله اموزگار، همان، صص 50 - 45منبع: ماهنامه ادبی «عصر پنجشنبه» شماره ۴۵ و ۴۶، تیر ۱۳۸۲ ]]> فرهنگی و هنری Wed, 06 Apr 2016 07:57:57 GMT http://ibnanews.com/vdci.pavct1awzbc2t.html منوچهر شفیانی و آغازی بر پایان یک ابهام http://ibnanews.com/vdch.xn6t23nmvftd2.html آژانس خبری بختیاری (ایبنانیوز) / یادداشت / حمید منجزی*منوچهر شفیانی (تولد ۱۳۱۹ - وفات ۱۳۴۶) با نگرشی زادبوم گرایانه، شاید بتوان او را سرحلقه جریان روشنفکری به معنایی مدرن در زادگاهش مسجدسلیمان برشمرد. وی ضمن انجام خدمت سربازی به عنوان سپاهی دانش در روستاهای اطراف ایذه تجارب تازه ای را درخصوص داستان نویسی با زمینه های روستایی حاصل نمود. سپس با اتمام خدمت سربازی مدتی را در کلن آلمان سپری نمود اما تاب نیاورده و به ایران بازگشت تا فصل تازه ای از عمرش را در فعالیت های ادبی بگشاید. به همین سبب در ۲۲ سالگی از مسجدسلیمان به تهران رفت و در اندک زمانی با چاپ برخی داستان های کوتاهش به چهره ای شناخته شده تبدیل گردید. محافل ادبی پایتخت وی را ستودند. سردبیری مجله «خوشه» (که پس از او احمد شاملو همین عنوان را به دست آورد) و سپس سردبیری مجله «ترقی» جایگاهی بود که کمتر نصیب جوانی شهرستانی به سن و سال شفیانی می شد اما نبوغ و ظرفیت بالای او چنین مسیری را برایش هموار کرده بود. جدای از آنچه که آمد، شفیانی جوان با بسیاری از مجلات معتبر ایران به ویژه فردوسی حشرونشر داشت. چاپ پاره ای از داستانهای کوتاه و حتی بعضی یادداشت های روشنفکرانه اش در حجم بالایی تا زمان مرگ نابهنگامش جریان داشت. با این همه، مرگ رازآلود و بی هنگام این نویسنده جوان در پاییز سال ۴۶ تا به امروز حاشیه عجیب و منحوسی را بر چهره ادبی او تحمیل نموده است. شفیانی در خانه اش بطور مشکوکی می میرد؛ و سپس جنازه منوچهر را به زادگاهش مسجدسلیمان می فرستند تا در قبرستان چهاربیشه کنونی مدفون گردد. با مرگ شفیانی ۲۷ ساله، پرسش های بی پاسخی در باب مرگش شکل گرفت. حتی در همان ماههای اولیه پیروزی انقلاب پرونده مرگ مشکوک او بازگشوده شد لیکن بی هیچ نتیجه ای مختومه گردید. بدترین اتفاق ممکن آن بود که چرایی مرگ شفیانی بر آثار و اندیشه های او سایه افکند. تقریباً خیلی ها فراموش کردند که سرحلقه جریان روشنفکری در شهر مسجدسلیمان دارای آثار متعددی بود که می بایست نقد و بررسی شود. حتی همه فراموش کردند که شفیانی جوان دارای اندیشه های سیاسی اجتماعی قابل تاملی بود که در مجلات معتبر روشنفکری دهه چهل منتشر گردیده است. ما امروز با کمی گذشته پژوهی می توانیم دریابیم که منوچهر شفیانی و هوشنگ چالنگی اولین حلقه های روشنفکری و ادبی مدرن مسجدسلیمان بوده اند؛ هوشنگ در شعر و منوچهر در داستان نویسی. و جالب اینکه رفاقت دیرینی با یکدیگر داشتند و حتی در ساعات اولیه آن شب تلخ، همدیگر را در آغوش گرفته بودند و شاید ندانسته همدیگر را وداع گفته بودند. در تداوم سبک داستان نویسی مدرن روستایی شفیانی، آثار بهرام حیدری مثل «لالی» و «زنده پاها و مرده پاها» شکل گرفت و در تداوم تجارب شاعرانه چالنگی سبک معروف شعر ناب بود که استمرار یافت. با این تفاوت که شفیانی فراتر از چالنگی دارای اندیشه های شفاف سیاسی نیز بود که در برخی یادداشت های مطبوعاتی اش خطوط آن را روشن می ساخت. مقصود اینکه، نسل پس از شفیانی در باب او دچار نوعی ابهام گردیدند؛ ابهامی که تا همین امروز ادامه یافته است؛ ابهام پیرامون شخصیتی که از جهت تاریخی حلقه اول جریان روشنفکری مسجدسلیمان تلقی می شود و بدیهی است که با وجود چنین ابهامی امکان پرداختی روشن و مفهوم گرایانه از شکل گیری و تکوین این جریان سخت ناممکن می نماید. با این همه اما بزرگترین اتفاق ادبی سی و چند ساله اخیر مسجدسلیمان پیرامون بازشناسی آثار و اندیشه های منوچهر شفیانی همین حالا روی داده است؛ یک پژوهنده جوان و پرانرژی بختیاری به نام محسن حیدری با هدف بازشناسی آثار ادبی شفیانی پای در راهی سخت و طاقت فرسا نهاد و پس از گذشت سه سال کار فشرده توانست ضمن دستیابی به برخی آرشیوهای دهه چهل همه داستانها و یادداشت های مطبوعاتی و پژوهشهای فولکلوریک شفیانی را بازیابی و سپس در قالب پنج مجلد مجزا تدوین نماید. حیدری با کار ارزشمند و قابل تحسین خود به واقع توانست شفیانی را از پشت غبارهای سنگین ابهام آفرین تاریخی بیرون آورد. او مجموعه پنج جلدی آثار شفیانی را به پنج بخش شناخت فرهنگ بومی، یادداشت های مطبوعاتی و داستان هایی با درون مایه های روستایی، شهری و عاشقانه تفکیک و تدوین نمود. با کمی تامل به این دسته بندی هوشمندانه، معلوم می شود شفیانی تنها در زمینه های روستایی داستان سرایی نمی کرده بلکه او در سایر زمینه ها نیز صاحب نظر بوده است. مهمتر از همه، یادداشت های مطبوعاتی اوست که با رویکردی روشنفکرانه و انتقادی نقد و بررسی مسایل روز را مدنظر قرار داده است. امید که انتشار مجموعه آثار منوچهر شفیانی زمینه ای فراهم آورد که پژوهشگران و منتقدان ادبی بتوانند برای نخستین بار نقدی کلی و جامع بر کارنامه ادبی او منتشر نمایند. من بر این باورم که با روشن شدن زوایای تاریک افکار و اندیشه های شفیانی به عنوان اولین روشنفکر دوران پنجاه ساله اخیر مسجدسلیمان، می توان به یک جمع بندی تحلیلی نسبتاً روشن از تاریخ تحول اندیشه های روشنفکری (به ویژه تحول در زمینه شعر و داستان نویسی) این خطه ادب پرور رسید؛ چیزی که از دهه های گذشته تا کنون پرداخت تاریخی دقیقی نسبت به آن صورت نگرفته است و حالا با همت تحسین برانگیز محسن حیدری جوان ما به امکان انجام آن دست یافته ایم.* پژوهشگر بختیاری، اهوازمطلب مرتبط:- مجموعه آثار منوچهر شفیانی نویسنده بزرگ بختیاری منتشر شد ]]> فرهنگی و هنری Tue, 22 Mar 2016 13:06:11 GMT http://ibnanews.com/vdch.xn6t23nmvftd2.html نمایشگاه فرهنگی بختیاری در چهلستون اصفهان برگزار می شود http://ibnanews.com/vdcf.0dciw6dt1giaw.html نمایشگاه فرهنگی قوم بختیاری به همت انجمن زاگرس تباران اصفهان و اداره کل میراث فرهنگی از 24 تا 28 اسفند در محوطه کاخ چهلستون در شهر اصفهان برگزار می شود.به گزارش آژانس خبری بختیاری (ایبنانیوز)، غلامعلی آسترکی در گفتگو با ایبنانیوز، ضمن اعلام این خبر افزود: انجمن زاگرس تباران اصفهان با برخورداری از برنامه ریزی خوب و همکاری دلسوزانه اداره کل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان اصفهان این فرصت و امکان را یافت تا در کنار بقیه ی اقوام سربلند کشورمان، اقدام به اجرای برنامه ای با نام «نوروزگاه» مشتمل بر برپایی بهون و سیاه چادر بختیاری مزین به نماد زیبا و رنگارنگ شیردنگ، چینش لوازم زندگی عشایر بختیاری از قبیل مشک دو، ملار، توه و توسی، حونه، و حور و حورجین و...در حیاط کاخ چهلستون اصفهان نماید. وی گفت: در کنار این نمادها غرفه های فروش لباس بختیاری، کتب نویسندگان بختیاری (حدود چهل عنوان مختلف) و غرفه های دیگری فعالیت می کنند. غلامعلی آسترگی اظهار داشت: نویسندگان، هنرمندان و خوانندگان و عده ی کثیری از بزرگان قوم بختیاری با همدلی در این برنامه حضور دارند. همچنین پخت نان تیری، آش دوغ، آش بلگ و زدن مشک و نوشیدن دوغ تازه این دیدار را خوش طعم تر می کند. و نوای زیبای ساز و دهل، رقص های چوبی و چوب بازی، فضا را دیدنی تر می کند. این عضو انجمن زاگرس تباران اصفهان گفت: حضور هموندان عزیز، اعم از مرد و زن با پوشش بختیاری، نمادی بهتر از همبستگی بختیاری را در دید عموم، علی الخصوص توریست های خارجی به منصه ظهور خواهد گذاشت. ]]> فرهنگی و هنری Sun, 13 Mar 2016 20:26:17 GMT http://ibnanews.com/vdcf.0dciw6dt1giaw.html فراخوان غیردولتی برای بازشناسی آثار و اندیشه های منوچهر شفیانی http://ibnanews.com/vdcd.x0j2yt0k5a26y.html آژانس خبری بختیاری (ایبنانیوز) به بهانه ی انتشار دوره پنج جلدی مجموعه آثار منوچهر شفیانی روشنفکر برجسته بختیاری، در نظر دارد پرونده ی ویژه ی «بازشناسی آثار و اندیشه های منوچهر شفیانی» را به کمک همه پژوهشگران تدوین و منتشر کند. به گزارش ایبنانیوز، منوچهر شفیانی (1319 - 1346 هـ .ش)، داستان نویس، روزنامه نگار و پژوهشگر فرهنگ عامه بختیاری، بنیانگزار داستان نویسی اقلیمی جنوب و سردبیر مجله خوشه و ترقی در سالهای میانی دهه چهل شمسی، از مهم ترین پایه گذاران تفکر انتقادی در ایران به ویژه در مناطق نفتخیز جنوب می باشد. اکنون که دوره پنج جلدی مجموعه آثار این نویسنده بزرگ پس از نیم قرن منتشرر شده است، از همه صاحبنظران درخواست می شود با ارسال مقالات و یادداشتهای خود با موضوع «بازشناسی آثار و اندیشه های منوچهر شفیانی»، در تدوین این پرونده فرهنگی و تاریخی مشارکت کنند.این پرونده به شیوه تدریجی در ایبنانیوز به نشانی www.ibnanews.com منتشر خواهد شد. از همه پژوهشگران دعوت می شود مطالب خود درباره منوچهر شفیانی را جهت انتشار به ایمیل heidaribakhtiari@gmail.com ارسال نمایند. منتخب از بهترین مقاله ها و سروده ها، در کتابی با عنوان بازشناسی آثار و اندیشه های منوچهر شفیانی توسط نشر تمتی منتشر خواهد شد. ]]> فرهنگی و هنری Sun, 13 Mar 2016 18:53:49 GMT http://ibnanews.com/vdcd.x0j2yt0k5a26y.html بازشناسی رئالیسم خاکستری در داستان های منوچهر شفیانی http://ibnanews.com/vdcc.iq4a2bqpela82.html آژانس خبری بختیاری (ایبنانیوز) / یادداشت / سریا داودی حموله *«اگر نویسنده تمام چیزهایی که در مغز دارد، روی کاغذ بیاورد کاغذ می‌سوزد» ادگار آلن پو منوچهر شفیانی (۱۳۴۶-۱۳۱۹مسجدسلیمان) بدعت‌گذار، عصیانگر، پر رمز و راز... در بحران سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دهه‌ی چهل به نوشتن روی آورد. شفیانی مانند اکثر نویسندگانِ روشنفکرِ سیاسیِ پیشروِ دهه‌ی چهل گرایش دموکراتیک داشت و در پرداخت متن‌های نوشتاری انتقادی برخورد می‌کرد. شفیانی در حیطه بومی‌نویسی جدی بود و در زیباشناسی اثر سبک منحصر به‌فردی به‌نام خود ثبت کرد. او جزء بنیان‌گذاران مکتب ادبیات بومی بود که در بُعد روایت زبانی شناسنامه‌ی ادبیات جنوب (خوزستان) است. در داستان‌نویسی به‌سمت فردیت رفت و در زمان اندکینام خود را در تقویم ادبیات ثبت کرد. شفیانی جز منتقدین آن‌روز جامعه بود و حضور قدرتمندی در ادبیات داشت؛ در دوره‌ای که ادبیات بومی در حال طلوع بود خواست با کلمات روح جامعه‌ی بومی را بیدارکند؛ اما فرصت نیافت به ریشه‌ها بپردازد! {...دهه‌ی چهل زمان ظهور این نوع ژانر ادبی است؛ علت وجودی داستان‌های اقلیمی شرایط اجتماعی–سیاسی بود؛ این نویسندگان ِگزارش‌گر روستا، بیشتر دانشجویان دانش‌سرای عالی سپاه‌دانش با باورهای روشنفکری بودند که با تحولات اجتماعی و فرهنگی سال۱۳۴۰ رویکردی تازه به زندگی روستایی دادند؛ داستان‌نویسی دهه‌ی چهل نوعی شفاف‌نویسی بود؛ حادثه به‌صورتی‌که اتفاق می‌افتد نوشته می‌شد؛ طرح داستان‌های روستایی از دهه ۱۳۳۰ با بافتی ساده و گزارشی و با محوریت مرگ‌اندیشی و فقر و بیهودگی حادثه‌پردازی می‌شد... ناگفته نماند قرعه‌ی آخر در دهه‌ی چهل شاهکار ادبی محسوب می‌شد و در زمان خود خلاقیتی بدیع بود، آن‌چنان‌که بیشتر آن داستان‌ها در نشریات معتبر آن‌روزها منتشر شده‌اند... مرگ نابه‌هنگام شفیانی سوگ ادبیات روستایی بود؛ او از سال ۱۳۴۲ تا ۴۶ نوشت و کم نوشت... وقتی مرگ برایش فراخوانده شد؛ تابوت برای گنجایش این‌همه هوشمندی‌اش چقدر کوچک بود!...} زمینه داستان‌های شفیانی تحت‌تاثیر اصلاحات ارضی؛ انقلاب سفید (انقلاب شاه و مردم)، هجوم صنعت و تکنولوژی به فرهنگ سنتی، انحطاط نظام فئودالی و ارباب رعیتی بود. پیرنگ ( plot) نوشتاری داستان‌ها خاستگاه اعتقاد، آیین، باور، سنت، افسانه، مَتل، کنایه، ضرب‌المثل، جنبه‌های فولکوریک، فرهنگ، آداب و رسوم... و مضامین فقر و آوارگی، خرافه، ترس، جهل که در تمهیدات ساختاری نمود پیدا می‌کند؛ شفیانی از خود نوشته است، از خاطرات و تجربه‌های یک معلم سپاه‌دانش در روستاهای ایذه مالمیر می‌گوید. شفیانی در بافت ساختاری متن حضوری قدرتمند دارد؛ من داستان‌های شفیانی را «ادبیات مستند» نام‌گذاری می‌کنم... داستان‌های قرعه آخر جنبه اتوبیوگرافیک دارد؛ رنج مصائب مردی عاصی که به زعم من پرسوناژ اصلی اکثر داستان‌ها خود اوست. شفیانی در قرعه آخر (انتشارات امیر کبیر ۵۷) یک عصیان‌گر نوستالژیک‌سرا و یک تابوشکن ماجراجو است. ایده‌های روستایی- اقلیمی محوریت نوشتار نویسنده است؛ در بازشناسی پرداخت فضا و شخصیت بیشتر درگیر عواملی است که با روح عشایری–روستایی عجین است. در مقام راوی اول شخص (first person narrator) همه چیز را می‌داند و از لحاظ ساختاری در اوج آفرینندگی است. داستان‌ها با مضامین روستایی در محوریت طنز-نوستالوژیک قرار دارند. شفیانی به‌علت مولفه‌های بومی لحن و فضاسازی دارای سبک فردی است، قرعه آخر به‌خاطر ساختار موضوعی از اهمیت هستی‌شناسی برخوردارند. باور و اعتقاد زیر بنای مشترک داستان‌هاست، لحن به مضمون بستگی دارد، ساختار داستان‌ها فرمیک معنادار، فضا و شخصیت در متن ساختار روایی دارند. داستان اقلیمی (بومی- محلی- روستایی) نوعی بازشناسی هویت بومی که باتوجه به جغرافیا زیستی فضا و لحن بافت جمله‌ها و قالب ساختاری و زمان و مکان هویت قومی دارند. شفیانی در داستان‌هایش تیپ می‌ساخت؛ تیپی که نماینده قشری خاصی از جامعه بومی بود. در «صدا در تنگه، قرعه آخر، معامله‌چی‌ها، قضیه پیر شُوتَکی» فرم قربانی روایت است؛ اما جزنگری‌ها صبغه کنایی- انتقادی دارند. طرح داستانی روایتی سلسله رویدادهاست؛ که علت و معلول داستان در آن نمود پیدا می‌کند. راوی (narrator) فضای روستایی و فقر و بدبختی خاموش را بازآفرینی می‌کند. متفاوت‌نویسی بازگشتی به زاد و بوم است که در ذهن و زبان مخاطب رسوخ می‌کند. در ماهیت فیزیولوژیک شخصیت‌ها، خرافه و جهل در لایه‌های عمیق روح آنها نفوذ کرده است. در رئالیسم روستایی شخصیت‌ها به تِم داستان هویت می‌بخشند؛ تحلیل ماهیتی و فردیت شکل‌گرفته نشان از رفتاری آگاهانه به زمان دارد؛ در داستان‌های شفیانی باید ردپاهای نوستالژیک آیینی و ژنتیک و جغرافیای انسانی را در نظر گرفت. جنبه‌های ساختاری داستان با لحن طنز تلخ روایت می‌شوند؛ طنز پیدا و پنهان، و تضاد صنعت و سنت دستمایه داستان‌هاست. داستان«صدا در تنگه» زبان ساختار محتوایی دارد؛ با شخصیت‌هایی (characters) که گاه دست به عصیان و افسون می‌زنند. داستان ملهم یک افسانه‌ی بومی‌است، که هنوز در لالایی مردم تکرار می‌شود؛ شبان جوانی به جستجوی یک موقعیت بهتر روستا را ترک می‌کند و مورد خشم اهالی قرار می‌گیرد؛ در «صدا در تنگه» روشنایی کاذب و فریبنده است: ـ من از میان شما یک تن همراه می‌خواهم، آن‌کس که خون پستی و پلشتی در شریانش جاری نیست، همگام من خواهد شد و با من به‌سرمنزل اقبال خواهد شتافت من اینجا به ترصد همراه و همگام، لحظات خوبی را به هدر می‌دهم (داستان صدا در تنگه ص۲) داستان «قرعه آخر» دارای ساختار روایت خطی که از منظر مردم‌شناسی و روان‌شناختی ریشه در فولکوریک دارد؛ شفیانی روایت‌گر فضای توصیفی بومی و اقلیمی است. نقش زبان و روایت داستانی پر رنگ و لحن نویسنده با فضای روستا منطبق است. نام‌گذاری شخصیت‌ها در برجسته‌گی نقش موثرند، شخصيت‌های وامانده مردمانی سیزیف‌وار که در دور باطل سرگردانی هستند. از مولفه‌های ادبیات بومی پرداخت به جغرافیای انسانی است؛ اصلا اقلیم‌نویسی تحت‌تاثیر محیط زیستی است؛ که از دیدگاه رئالیستی نوعی فرافکنی است، اعتراف به کلی‌گویی گاه فضای داستانی را سنگین می‌کند. این نوع ژانر بیشتر به جغرافیای انسانی پرداخت می‌کند: ـ چند خانه کوچک درهم برهم که بیشتر شبیه لانه بودند و جور زمانه پشت آنها را خمیده کرده بود، مثل چند زخم داغمه بسته توی دل یک پهنه وسیع به‌نام «ظلم‌آباد» جا داشتند. این خانه‌ها باقی‌مانده ده بزرگی به‌نام «حسین‌آباد» بود که سابقا در تمام آن خطه به خرمی و وفور نعمت معروف بود. مردم آنجا همه ثروتمند و کار چاق‌کن بودند و همواره به همه ساکنین دهات مجاور فخر می‌فروختند. حسین‌آباد ژاندار‌مری داشت، پزشک داشت. یک معلم داشت که بیش از دویست محصل را درس می‌داد. یک قهوه‌خانه داشت که همیشه پر از مردم دهات مجاور بود. یک آسیاب آبی داشت. چند قنات بزرگ از توی ده می‌گذشت که تمام زمین‌های آن حوالی را سیراب می‌کرد. جنگل‌های انبوه و مزارع برنج و یونجه حسین‌آباد دیدنی بود (داستان قرعه آخر) ص ۱۳ نویسنده فضای اختناق‌زده روستای ظلم‌آباد را که از ظلمی به ظلمی دیگر می‌غلتند، به زیبایی توصیف می‌کند. آقا بالا بعد از خدمت سربازی به یک حیوان شرور و عاصی و درنده سادیسمی تبدیل شد که هیچ جنبنده‌ای از دستش آسایش نداشت؛ او قبل از رفتن به سربازی سر به‌راه و نجیب بود؛ اما بعد از برگشت از نظام صورت عینیت‌یافته شیطان شد و به آزار و اذیت اهالی پرداخت، دوزخی در ظلم‌آباد به‌پا کرد و بالاخره به‌دست پسر ولیخان حرام گلوله شد... اسامی ظلم‌آباد، آقا بالا، ولی‌خان نمادین هستند؛ آقا بالا نماد زورگویی، بی‌عدالتی، فسق و فجور... و ظلم‌آباد نماد فقر و محرومیت و بی‌پناهی است: ـ انسان‌هایی که آنجا مانده بودند و هنوز در مقابل جور طبیعت مقاومت می‌کردند از یک نفر سخت حساب می‌بردند. این شخص نه کداخدا -که به هیچ‌وجه از زادگاه خود دل نمی‌کند- و نه ژاندارم‌هایی که سالی یک‌بار برای «مشمول بگیری» به ده می‌آمدند. بلکه این وحشت «آقا بالا» نام داشت که هروقت بازماندگان سیاه‌چرده ظلم‌آباد اسمش را می‌شنیدند، لرزه بر اندامشان می‌افتاد و در انتظار حادثه‌ای شوم نفس در سینه خاموش می‌کردند. آقا بالا پسر یکی از دهقانان بود (داستان قرعه‌آخرص۱۳) شفیانی در داستان‌سرایی (narrative) گاه تحشیه‌پردازی می‌کند؛ تصویر داستان‌ها با برش واقعی روایت خطی و سکانسی‌هایی که پلان به پلان آن جنبه انتقادی دارد؛ او تصویرگر موقعیت‌هاست؛ داستان‌ها روایت‌محورند؛ زبان روایت طنز واقع‌گرایانه است. در «معامله‌چی‌ها» صحبت از عرب‌هایی است که بعد از سه‌سال به روستا آمدند، در بدو ورود اهالی برای فروش احشام و اجناس از آنها استقبال کردند، ولی بعد از سوال و جواب مشخص شد که رد دزد مادیان را گرفته‌اند؛ در داستان معامله‌چی‌ها رفتار روستائیان دست‌مایه ساختار معنایی است که با لحن طنزآمیز نوشته شده است، نوعی زیباشناسی در نمودهای اعترافی (روایتی) هست، طنز شفیانی از لحاظ ساختاری لایه‌های ژرفی دارد، شاید طنزی ضدطنز است؛ نگاهش تعصبی و انتقادی؛ و طنز در محوریت هیستریک تلخ و سیاه و تب‌آلود قرار دارد: ـ دست‌کم سه‌سالی می‌شد که پای عرب جماعت به «ثریا» نرسیده بود. حسرت ندیدن عرب، کدخدا را بیش از دیگران دلتنگ کرده بود، چون آخرین‌باری که عرب‌ها گذارشان به «ثریا» افتاده بود فقط یک قلم چهارهزار تومان گوسفند از خود او خریده بودند و دیگران هم خیلی به آسانی توانسته بودند گاوهای پیر از شیر رفته و اسبان لاغر مردنی خود را به آنها قالب کنند. همین‌که عرب‌ها می‌آمدند چانه‌بازاری کنند؛ روستائی‌ها چندتا قسم حضرت‌عباس می‌بستند به نافشان و چنان «تو بمیری» و «بینی و بین‌الله» به میان می‌آوردند که بیچاره عرب‌ها برای آن‌که ثابت کنند قسم‌هایشان را باور کرده‌اند بنجل‌هایشان را می‌خریدند و قال کار را می‌کندند. (داستان معامله‌چی‌ها ص۵۱ قریه ثریا ۱۳۴۴) شفیانی از منتقدان دهه‌ی چهل که با بازآفرینی هویت بومی و فضای ادبی آن سال‌ها در موقعیتی موضوعی ساختارشکن قرار گرفت. در «قضیه پیر شُوتَکی» داستان با درون‌مایه فولکوریک و آداب و رسومی پتانسیلی چندلایه دارند؛ که از نظر ساختاری مورد تحلیل است. انتقادهای اعتقادیش در این داستان بارز است: ـ علی‌الطلوع، رئیس فرهنگ که هنوز رئیس آموزش و پرورش نشده بود، درحالی‌که شتاب‌زده تسبیح صد و چهار دانه شاه مقصودی‌اش را می‌چرخاند با راهنمایی تعلیماتی سپاه‌دانش آمد سراغمان (داستان قضیه پیر شوتکی ص ۸۲) نویسنده دید منتقدانه شوخناک و طنزآمیز دارد؛ محور نوشتاری‌اش باور و اعتقادات مردم است؛ خواب‌نما شدن دروغین، درست کردن امامزاده سرکیسه کردن مردم است؛ و اله‌مراد که به یک‌باره غیب شده بود با پنهان شدن در پیر شوتکی برای هر کدام از زایرین که دلش خواست سوت می‌زد: ـ صبح آن‌شب یکی از متولیان که ریشش از دیگری بلندتر بود به مردم آبادی گفت: امشب «پیر» به خوابمان آمد و اله‌مراد را به جرم آن‌که با زوار بدرفتاری می‌کرد طرد نمود و فرمود از این پس برای زواری که گناهکار نیستند مرادشان را می‌‌دهم و سوت می‌زنم! (داستان قضیه پیر شوتکی ص ۷۸) در«قبری‌که مرده توش نبود» داستان ظاهری ساده دارد، خلق فضا بر فرم برتری دارد، در محوریت این نوع فرم‌های معنادار از عناصر محیطی استفاده شده است. کداخدا فرصت‌طلب و کاسه‌لیس و فزون‌خواه است... در روستاها تصمیم‌گیری معطوف به قدرت کدخدا است؛ آنجاکه در مرگ ملای روستا به غیظ می‌گوید تا زنده بود هیچ سراغی ازش نگرفتند و حالا که مرده برای بردن جسدش حاضرند قمه بکشند و کشتار به‌را بیندازند: ـ راهنمای من با آن‌که پیاده بود تندتر از مرکب من راه می‌رفت... یابوی تنبلی به من داده بودند که شلاق چاره‌اش را نمی‌کرد حسابی کفر راهنما را بالا آورده بود. جوان گردن‌کلفت و متلک‌گویی بود که مرا به سیاه چادرهای ایل‌نشین راهنمایی می‌کرد. کدخدای ایل فرستاده بودش که مرا به محل آنها ببرد تا بچه‌هایشان را برای شرکت در کلاسم اسم‌نویسی بکنم (داستان قبری‌که مرده توش نبود ص ۲۴ قریه ثریا ۸ بهمن ۴۶) در «حرف‌های سر قبر» طرح و توطئه داستانی وجود ندارد اما به‌نوعی فرافکنی می‌کند؛ جوانی در رودخانه غرق شده بود و جسدش را بعد از دو روز در رودخانه یافتند؛ و قصد دارند او را در قبر یکی دیگر خاک کنند؛ بنا بر باور و اعتقادات قومی مرده را گاهی در قبر یکی از فامیل نزدیک (عمو یا دایی) دفن می‌کردند. داستان از منظر دانای‌کل روایت می‌شود: ـوحشت دیدن جنازه باعث شده بود که در مراسم تشییع جنازه خیلی از دوستان و نزدیکان شرکت نکنم، ولی آن‌روز دهاتی‌ها حسابی مرا تو تله انداختند می‌گفتند تو سپاهی‌دانش قریه‌مان هستی و باید در غم و شادی ما شرکت داشته باشی (داستان حرف‌های سر قبر ص۲۰ قریه ثریا ۸ بهمن ۴۳) به‌زعم من هدف اصلی از این داستان ذکر اصلاحات ارضی است؛ معلم روستا در پاسخ پرسش یکی از اهالی به طنز و انتقاد می‌گوید اصلاحات ارضی یعنی «زمین تو را می‌گیرند و به‌زور به دیگری می‌دهند!» شخصیت، پیرنگ و زمان و مکان عناصر اساسی قرعه آخر محسوب می‌شوند، شخصیت‌ها در زمان و مکان (‌setting) به سرنوشت تلخ تاریخی خود دچارند؛ تنهایی و تاریکی، غربت و زورگویی لایه‌هایی برای خرافه‌زدایی و ستم‌زدایی است؛ در جغرافیای انسانی دچار یک نوستالژیک آیینی و در سطح روایت‌های بومی نمادین محسوب می‌شوند، در لایه‌رویی داستان لحن آزاردهنده نیست، گاه در داستان‌هایش هیچ حادثه نیست؛ زیرا نویسنده مشاهده‌گر بی‌طرفی است؛ با نگاه ژرف می‌نوشت، داستان تحت سیطره ذهنی اوست. روایت‌گر سرگشتگی و پریشانی و روایت تک‌محور آلام و آمال است. اغلب داستان‌ها راوی دانای‌کل (omnintient) و فضا و محیط مشترک هستند، مضمون داستان‌ها ارتباط عینی با محیط زیستی نویسنده دارد؛ اغلب داستان‌ها بافت نمایشی دارند. داستان‌های شفیانی انسان‌محورند، جاذبه روایت‌پردازی دارند، ساختار بیرونی با نگاه رئالیستی و فرمالیستی و فضای عشایری – روستایی است، بازشناسی از لحاظ مضمون‌های واقع‌گرا از موجوداتی منفعلی را به تصویر می‌کشد. اما شخصیت‌های داستانی قرعه آخر ایستا (Static) هستند، کسانی‌که سرنوشت محتومشان علاوه بر وراثت محیط؛ مرگ و بدبختی است. در هرکدام از داستان‌ها یکی از عناصر داستانی برجسته است؛ داستان‌های بومی جلوه‌هایی از زندگی عشایری-روستایی‌اند؛ بیشتر بار خبری- گزارشی دارند؛ زندگی در لایه‌های زیرین داستان‌ها نهفته است، این داستان‌ها منعطف به نیازهای زمان می‌باشند که در حیطه معنا، فرم و زبان قابل بررسی هستند. نوع روایت دغدغه نویسنده است؛ روایت اخباری و شاید حکم‌گونه که فضای داستانی را از لحاظ کاربردی جذابیتی دارند، او روایت‌گر ترس و تنهایی آدم‌ها و شرح ماجراهایی که تا آخر نوشته نمی‌شوند. داستان‌هایی با بافت انتقادی، حادثه‌پرداز و ساختمند که بر جهل، فقر و محرومیت‌ها تاکید دارند... داستان « قبری‌که توش مرده نبود» وجه کنایی دارد؛ زنانی‌که روی قبر خالی گریه می‌کردند. در «چات» با عنصر دیالوگ‌گویی فرجام تلخی مورد انتقاد قرار می‌گیرد؛ داستان توصیف پرتحرکی و بافتی نماشی دارد؛ نویسنده فضای زیبا خلق می‌کند؛ صحبت از وبای والتور و طبیعت و سرکش که ترس را به مخاطب انتقال می‌دهد؛ در «دلبر» که حسین‌قلی‌خان از وقتی‌که از کویت برگشته بود صحبت از زن دوم می‌کند؛ یک روایت صرف از یک زندگی بی‌تعادل با بیان خطی از شخصیتی نابه‌هنجار است؛ «گربه ما اونجاست» زبان گزارشی، شکل‌گیری تدریجی داستان با سلسله‌ای از رویدادها نمود پیدا می‌کند. در «گاومیش» پول بلای جان بیگ‌محمد قرار می‌گیرد، هزارتومان باعث می‌شود دزد و معامله‌گران محلی به روستا بیایند؛ بالاخره هزارتومان بوسیله یک همولایتی ربوده شد. از رنجی که بیگ‌محمد می‌برد؛ مخاطب تحت‌تاثیر قرار می‌گیرد؛ زیرا جهل و نادانی عمیق‌تر از هر زخمی است؛ «زنی‌که در آغوشم تب کرد» لحن کاملا گزارشی است؛ عشقی بدفرجام که پایان تهوع‌آوری دارد؛ و زن در حالت احتضار با بغض می‌گوید: «اگر مِی‌‌مُردَم یه چیز باشکوه با خودم به گور می‌بردم، اما حالا هیچ چیز ندارم» به اعتقاد من دردناک‌ترین داستان قرعه‌ی آخر «صدا در تنگه» است؛ بافتی تکامل‌یافته‌تر با رویکردی قهرمان‌گرایانه و روایت‌محور دارد؛ با این‌که حرکت داستانی خطی و سطحی است؛ اما قدرت داستان در پیرنگ و راوی مشهود است. شفیانی نگاه سیاسی– انتقادی به این اثر دارد؛ شرح رقت‌انگیز مرتضی قلی‌خان قهرمان (protogonist) آرمانی است، در ضدیت با تابوی فقر و بی‌سوادی که دوقلوی به‌هم چسبیده‌ای هستند. مناسبات‌ رفتاری و شیوه روایت و موقعیت آدم‌ها به زیبایی تصویر شده است. زبان برای تصویرسازی موازی و هم‌راستا با عنصر روایت‌پردازی است، نگاه شفیانی ژرف و طنز تلخ کلامش به طبیعت روستایی نزدیک است؛ هنجار و ارزش‌های این نوع ژانر نیازمند زیباشناسی زمانه و لایه‌های روایتی از جنبه‌های روان‌شناختی قابل‌تاویل است؛ بند آغازین داستان نوعی اعلان خبری است: ـ در روایات عامیانه آمده است که مادران تنگه‌ای در لالایی‌هاشان به کودکان خود، وعده‌ی بازگشت مردی را می‌دادند که سال‌ها پیش در پی بخت خود و مردم تنگه شتافته بود تا از خواب‌‌گران بیدارشان کند. (پیشانی‌نویس داستان صدا در تنگه) * شاعر، منتقد ادبی و پژوهشگر فرهنگ عامه بختیاریمطلب مرتبط:- مجموعه آثار منوچهر شفیانی نویسنده بزرگ بختیاری منتشر شد ]]> فرهنگی و هنری Sun, 13 Mar 2016 18:15:56 GMT http://ibnanews.com/vdcc.iq4a2bqpela82.html مجموعه آثار منوچهر شفیانی نویسنده بزرگ بختیاری منتشر شد http://ibnanews.com/vdcb.5bwurhbssiupr.html دوره پنج جلدی مجموعه آثار منوچهر شفیانی نویسنده خوزستانی دهه ۴۰ و بنیانگذار داستان‌نویسی اقلیمی جنوب، به کوشش محسن حیدری در نشر تمتی منتشر شد.به گزارش ایبنانیوز،‌ محسن حیدری در گفتگو با خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) ـ منطقه خوزستان ـ ضمن اعلام این خبر، افزود: پیش از این فقط ۱۱ داستان کوتاه سر جمع با حجم ۱۱۰ صفحه شامل کتاب "معامله‌چی‌ها" (نشر ابن سینا ۱۳۵۵) و کتاب «قرعه آخر» (انتشارات امیرکبیر ۱۳۵۶) از این نویسنده مسجدسلیمانی منتشر شده بود که در مجموعه اخیر به ۱۰ برابر ارتقا یافته است.وی ادامه داد: مجموعه آثار پنج جلدی منوچهر شفیانی توسط اینجانب از میان انبوه مجلات خوشه، فردوسی، ترقی، کیهان هفته و... در دهه ۴۰ گردآوری شده و براساس وحدت موضوعی در پنج جلد دسته‌بندی و منتشر شده است.حیدری افزود: مجلدات این مجموعه عبارتند از جلد اول: فرهنگ عامه بختیاری؛ پژوهش‌های فولکلوریک منوچهر شفیانی. جلد دوم: صدا در تنگه؛ داستان‌های کوتاه منوچهر شفیانی (با درونمایه روستایی و عشایری)، جلد سوم: زندگی خوب جنوبی؛ داستان‌های کوتاه منوچهر شفیانی (با درونمایه زندگی شهری در مناطق نفتخیز دهه ۴۰)، جلد چهارم: با شکوه‌تر از عشق؛ داستان‌های کوتاه منوچهر شفیانی (با درونمایه خانوادگی و عاشقانه)، جلد پنجم؛ سرِ کچلِ نسل امروز؛ یادداشت‌های مطبوعاتی منوچهر شفیانی.این نویسنده همچنین اظهار داشت: دوره پنج جلدی مجموعه آثار منوچهر شفیانی در حدود هزار صفحه و به قیمت هر جلد ۱۴ هزار تومان و قیمت دوره ۷۰ هزار تومان توسط نشر تمتی (ناشر تخصصی آثار بختیاری در تهران) ‌روانه بازار شده است و در دسترس علاقه‌مندان قرار دارد. به گزارش ایسنا، منوچهر شفیانی (متولد ۱۳۱۹ در مسجدسلیمان ـ درگذشته ۱۳۴۶ در تهران) نویسندهٔ بختیاری ایرانی بود. منوچهر شفیانی و پس از وی بهرام حیدری از نویسندگان ادبیات داستانی رئالیسم کارگری در ایران هستند. شفیانی از روزنامه‌نگاران آزاداندیش و آزادی‌خواه دهه ۴۰ شمسی است که سردبیری ۲ مجله "خوشه" و "ترقی" را در کوتاه زمان عمرش در کارنامه دارد.در سال ۱۳۵۵ بخشی از داستان‌های منوچهر شفیانی جمع‌آوری شده و در کتاب کوچکی به نام "معامله‎چی‎ها" منتشر شد و در سال ۵۷ این داستان‌ها به همراه دیگر داستان‌های شفیانی با نام «قرعهٔ آخر» توسط انتشارات امیرکبیر منتشر شدند. این کتاب بعد از آن هیچ گاه تجدید چاپ نشد. همین‌ طور از او ترجمه اشعاری از فدریکو گارسیا لورکا و چند داستان نیمه‌تمام بر جای مانده‌ است که او هیچ‌ گاه مجال اتمام آن‌ها را نیافت.منوچهر شفیانی به جز مجموعهٔ معامله‌چی‌ها یا قرعهٔ آخر داستان‌های زیادی در مجلات آن زمان داشت که با وجود سن کمش، بعضی دوستانش نظیر احمد شاملو او را دارای ویژگی‌هایی دانستند که وی را شایستهٔ کاندیداتوری جایزهٔ نوبل ادبیات در چند سال آینده می‌کرد. شفیانی نویسندهٔ با قریحه‌ای به نظر می‌رسید که متأسفانه مجال به فعلیت‌رسیدن توانایی‌های بالقوهٔ او پیش نیامد.شفیانی را می‌توان پایه‌گذار داستان‌نویسی نوین روستایی ایران دانست که روش نوینی در قصه‌نویسی را با زمینهٔ روستا ابداع کرد. پس از وی افراد دیگری نیز به تبعیت از او به این کار پرداختند که از آن جمله می‌توان به امین فقیری و بهرام حیدری اشاره کرد.شفیانی در داستان‌های خود تأکید ویژه‌ای روی جهل و خرافه‌پرستی شخصیت‎های داستان‌هایش داشت. او داستان‌های خود را در مجلات «ترقی» و «خوشه» منتشر می‎کرد. نکته دیگری که در داستان‌های شفیانی به وفور به آن برمی‌خوریم و القای تفکر خیزش مسلحانه و در هم کوبیدن ظلم با هر چه که می‌شد بود. این داستان‌نویس و مترجم ادبی ۱۷ مهر ۱۳۴۶ در خانه خودش در شمیران تهران از دنیا رفت. ]]> فرهنگی و هنری Wed, 09 Mar 2016 14:44:24 GMT http://ibnanews.com/vdcb.5bwurhbssiupr.html سریا داودی: زبان و ادبیات فولکلور، پاسدار اصالت و هویت ماست http://ibnanews.com/vdcj.8eofuqeitsfzu.html روزنامه ابتکار مورخ 29 بهمن 1394 در گزارشی با عنوان «زبان و ادبیات فولکلور، پاسدار اصالت و هویت ماست»، به مناسبت انتشار کتاب «ساختار و بافتار ادبیات قوم بختیاری» به شرح دیدگاه های سریا داودی حموله شاعر و پژوهشگر بختیاری پرداخت. به گزارش ایبنانیوز،‌ متن کامل مصاحبه محسن مرادی با سریا داودی حموله به نقل از روزنامه ابتکار، به این شرح است:آثار منتشرشده ی سریا داودی حموله در زمینه ی شعرسپید با مجموعه هایی نظیر «اوفلیا تو نیستی با گیسوانم حرف می زنم، آسمان حرفی از گیسوان لی لی بود، نان و نمک میان گیسوان تهمینه، از عصای شکسته ی نیچه تا عصر مچاله ی لورکا، من ما بودم با دو فاعل اضافی، سِرنادهای میترائیک، در هر کلمه ای آفتاب پنهان است، همه ی کلمات در میدان ونک پیاده می شوند، و خلیجی که از هر طرف خاورمیانه است» و در زمینه تحقیق و پژوهش مردم شناسی با نشر «دانشنامه قوم بختیاری» برگی زرینی بر آیین و سنت های اقلیمی افزود. هم چنین در نقد و تحلیل ادبی با نشر چند جلد از «کلمات بیش از آدمی رنج می برند» به بررسی ادبیات معاصر پرداخت. به مناسبت نگارش کتاب «ساختار و بافتارِ ادبیات قوم بختیاری» با وی مصاحبه ای انجام داده ایم.ـ سرکارخانم سریا داودی حموله از ضرورت پژوهش‌های اخیرتان روی ادبیات اقلیمی بفرمایید، علت اساسی نگارش کتاب «ساختار و بافتارِ ادبیات قوم بختیاری» چه بوده است؟برای دوست داشتن یک فرهنگ باید آن را شناخت و برای شناخت فرهنگ باید گذشته را با تعمق بیشتری ورق زد. ادبیات فولکلوریک سرشته به سنت‌های هزارساله است. در این راستا اقلیم بختیاری سُرایندگان و سخنوران زیادی در دامن خود پرورانده است، «ملازلفعلی کُرانی» قریب‌ترین شاعر بختیاری است، «داراب افسر» از شاعران ناموری به شمار می‌رود که‌ برگ زرینی به ادبیات افزوده است، «قدرت الله کیانی» سرآمد شعر شاعران اقلیمی است. هم‌چنین شاعران برگزیده‌ی دیگری که علاوه بر ذهن و زبان تثبیت‌شده، بیشترین مؤلفه و اِلمان‌های بومی را از ادبیات شفاهی اقتباس کرده‌اند.ـ امروزه آیین و سنت‌ها در معرض کمرنگ شدن هستند، اهل فرهنگ برای جلوگیری از این امر چه تمهیداتی باید به کاربندند؟امروز آداب، سنت و آیین به‌وسیله مَردآزمایی به نام تكنولوژي و صنعت بلعيده می‌شوند. دیروز هم اصطلاحات ارضي باعث مهاجرت به شهر و كمرنگ شدن فرهنگ و دور شدن از اصالت شده است. فراموشی آیین‌های سنتی، ترک زمین کشاورزی وروی آوردن به شهر... ناهنجاری، بحران، گسست و بی هویتی را پیش می‌آورد و هم‌چنین یکجانشینی باعث فراموشی آیین و آداب می‌شود و سنت‌ها در معرض کم‌رنگ شدن، فراموش‌شدن و مسخ شدن قرار می‌گیرند.از منظر مردم‌شناسی بیشتر باور و آیین‌های بختیاری ریشه در فرهنگ باستانی دارد. فرهنگي که نسل به نسل به‌طور شفاهي به ارث رسيده است. رهيافت به فرهنگ مكتوب عاملي است كه این قوم را از محرومیت‌های جغرافياي فرهنگي و مداربسته‌ی اقلیمی خارج می‌کند. شکل‌گیری آیین و سنت‌ها با اعتقادات قومی درهم‌آمیخته است. از منظر مردم‌شناسی بین اقوامی که همبستگي زباني و خوني دارند، يك سري علامت، نشانه، نماد و سمبل‌هایی هست كه خواسته‌ها و نيات ذهني، و روحي آن‌ها را نشان می‌دهد. به‌طوری‌که از اين طريق با اشياء‌ و طبيعت و پدیده‌ها ارتباط فكري، عاطفي، مذهبي و اعتقادي برقرار می‌کنند.ـ نظام تاریخ فرهنگی بختیاری بر چه هنجار و ارزش‌هایی استوار است؟قدمت آداب‌ و رسوم ،آیین و فرهنگ بختیاری به قدمت تاریخ است. از تماس بين دو فرهنگ يا چند فرهنگ مختلف پدیده‌هایی حاصل می‌شود و معمولا فرهنگ غالب باعث تغيير فرم و شكل ساختاری خواهد شد.نظام فرهنگ قومی تركيبي از هنجار و رفتارهای قابل‌ اجرا دارد، براي ماندگاري آداب‌ و رسوم، فرهنگ، تاريخ قوم و قبيله بايد دست به یک مهم زد و همه‌ی گویش‌ها را ثبت كرد.در بختياري آیین و سنت‌ها تمدني عظیم‌تر از تاریخ‌ دارند و بخشی از مردم‌شناسی فرهنگی محسوب می‌شوند. براي قوم‌شناسی بايد تحليل‌هاي تاريخي و فرهنگي در ساختارهاي جوامع ابتدایي بررسي شوند تا بر آداب‌ورسوم‌ و اعتقادات جامه‌ی حقيقي پوشانده شود.عشایر بختیاری هنوز هم با حرمت به گذشته زندگي می‌کند و به پشتوانه‌ی فرهنگی نفس مي‌كشد. از طرف دیگر مراسم آیینی و باستانی بی‌شماری در عشایر روستاهای بختیاری اجرا می‌شود. که برای شناخت بايد از بعدهاي مختلف فرهنگي، هنري، زيستي، عاطفي و اعتقادي بررسی شوند، زیرا دگرگونی‌های اجتماعي روي آیين و باور داشت‌های اقوام تأثیر بسزایی می‌گذارد.ـ از عمده‌ترین علل چهره‌ی پرغبار فرهنگ بختياري نداشتن خط نوشتاري است، اگر زبان را از بختیاری بگیرند چه برایش می‌ماند؟ آیا جایگزینی دارد که نبود زبان را جبران کند؟زبانِ قومی محدوديت جغرافيايي خاص دارد. نقش زبان در تشکیل قومیت موثر است، جغرافياي سردسيری و گرمسيری با حرکت‌های فرهنگي، تاريخي، اجتماعي زبان مطابقت دارد و ریشه‌یابی واژه‌ها سبب رمزگشایی این حرکت‌ها خواهد شد.زبانِ قومی اصلی‌ترین سند هویت است، اصلا زبان تاریخ واقعی یک ملت است و اساسی‌ترین مدافع هویتی است، زبان محصول عوامل تاریخی، سیاسی، اجتماعی، جغرافیایی و فرهنگی است، اگر زبان نباشد تاریخ هم زنده نیست. پس برای حفظ و صیانت فرهنگ باید زبان قومی مصمون بماند،بها ندادن به زبان، هویت را تهدید می‌کند.اصلا تاریخ یک قوم [یا ملت] زمانی ارزش دارد که زبان ارزشمند باشد. اگر زبان از قومی گرفته شود، تاریخ، فرهنگ و همه‌ی اِلمان و عناصر وجودی آن از بین خواهند رفت.ـ برای تقویت و حفظ زبان قومی چه تمهیداتی اندیشیده شده است؟ زبان قومی توانایي انتقال فرهنگ را به چه نسبت دارد؟این حقیقت را نمی‌توان آشکار نکرد که ارزشِ یک‌زبان بستگی به نقل‌وانتقال‌های فرهنگی دارد. باید پیش‌بینی کرد که زبان قومی چه اندازه از مفاهیم کاربردی را بر دوش دارد.زبان قومی اصالت و قدمت تاریخی دارد، نقش آن در تشکیل قومیت تأثیر گذار است، زیرا اساسی‌ترین وسیله‌ی ارتباط است، اصلا زبان آیینه‌ی فرهنگِ قومی است، از طرف دیگر به‌واسطه‌ی زبانِ قومی می‌توان به پیشینه‌ای تاریخی پی برد. و این بررسی می‌تواند در رشته‌های مردم‌شناسی و قوم‌شناسی به اندیشمندان و پژوهشگران کمک می‌کند. خویشاوندی و پیوند هر زبانی با زبان‌های دیگر انکارناپذیر است. از نظر ریشه‌شناسی (علم اتیمولوژیک) و تبارشناسی، بعضی واژگان بختیاری ریشه در زبان سانسکریت، اوستایی، ایلامی، سریانی، سومری، پهلوی و ارمنی کهن دارد. مثلا ساختار دستوری و فرايند واجي زبانِ اقلیمی بختیاری وابسته به زبان پارسی است، از این حیث پيشینه و پیوستگی زبان قومی با زبان‌ های دوره ميانه به‌خصوص باستان، پهلوی و اوستایی ریشه‌دار است.ـ شما در یک مقاله انتقادی گفته‌اید که تاریخ مسئولیتش را در قبال اقوام انجام داده است؟ آیا هنوز روی این عقیده پافشاری می‌کنید؟اسبی می‌تواند در یک میدان بتازد که سوارکار ماهری داشته باشد و هم‌چنین یک سوارکار ماهر هم احتیاج به اسب چابکی دارد.از این حیث باید گفت که تاریخ حافظه‌ی بلندمدت می‌خواهد، قومي كه گذشته را فراموش می‌کند، هويت خود را از دست می‌دهد و به‌سوی ازخودبیگانگی خواهد رفت.تاریخ شناسنامه‌ی پیشینیان است، در شاهنامه‌ی فردوسی مرحله‌ی افسانه‌ای (پیشدادیان)، مرحله ی حماسی(کیانیان) و مرحله‌ی تاریخی (یعنی اشکانیان و ساسانیان) بدون تعصب هویت قومی تعریف می‌شوند.انسان‌ها در طول حیات سبب دگرگونی فرهنگی می‌شوند. فرهنگ قومي در هزارتوی خود واقعيت‌هایی را نهفته دارد. بختیاری با تعهد به جغرافياي زیستی و خودباوری، اندیشه‌های عميق خود را در تاريخ و فرهنگ به ثبت رسانده و در طول حيات از اصالت دور نشده است. به‌طوری‌که ارزش‌های نهفته در اين واقعیت‌ها تعهد بر جاي می‌گذارد.ـ آیا انسان معاصر در آستانه‌ی ورود به هزاره‌ی سوم نیازی به فرهنگ پژوهی و یا تاریخ‌نگاری دارد؟فرهنگ بازگوکننده‌ی نحوه‌ی انديشه و جهان‌بینی است و گاهی آثار فرهنگي نشانه‌هایی از تاريخ می‌دهند كه حتي سودمندتر از كتب تاريخي هستند. برای این‌که راه تحریف تاریخ بسته شود، باید با پرهیز از گمانه‌زنی‌ها، علمی صحبت شود.در بختياري آیین و سنت‌ها، تمدني عظیم‌تر از تاریخ‌ دارند و بخشی از مردم‌شناسی فرهنگی محسوب می‌شوند. براي قوم‌شناسی بايد تحليل‌هاي تاريخي و فرهنگي در ساختارهاي جوامع ابتدایي و بررسي شوند تا به آداب‌ورسوم‌ و اعتقادات و جامه حقيقي تاريخ پوشانده شود. هر قومي اسطوره، دين، آداب‌ورسوم خاص خود را دارد.با این‌حال اقلیم بختیاری میراث دار دو تمدن ایلامی و هخامنشی است. از اين رهگذر بايد بي‌تعصب آستين‌ها را بالا زد و با تحليل علمي لايه‌هاي پرغبار زمان را از روي ادبیات فولکوریک پاك كرد.در ضمن وقتي آیين و سنت‌ها ریخت‌شناسی شوند، از اختلاط فرهنگي و فرهنگ انفعالي جلوگيري مي‌شود.ـ چه تفاوتی بین تاریخ حرفه‌ای و تاریخ ژورنالیستی قایل هستید؟ تاریخ‌پژوهی دارای دو رویکرد می‌باشد، در رویکرد خوش بینانه تاریخ هرگز در تاریکی نمی‌ماند، پس با این دیدگاه نمی‌توان تاریخ را مطیع خود ساخت. اما در رویکرد بدبینانه کسانی که میل شدیدی به شبه تاریخ‌ دارند، به علت خط فکری ضد منافع ملی ـ قومی هم رفتار می‌کنند.تاریخ نویسان ژورنالیستی برخلاف تاریخ نویسان حرفه‌ای با دخالت دادن نظرات شخصی طرح بحثی را دارند که در بستر علمی شکل نگرفته و به علت سندیت نداشتن، محتوای این نوشتارها برای مخاطب خاص غیرقابل‌اعتماد می‌باشد.پرواضح است که در عرصه‌ی تحقیقات میدانی و روش‌شناسی تاریخی مشکلات عدیده‌ای وجود دارد، اما اصالت مبانی پژوهشی به کار محقق اعتبار و عمق می‌بخشد... یکی از مرام‌های تاریخ حرفه‌ای این است که علاوه بر تعیین رخداد و تحلیل باید از اسناد فرهنگی، اجتماعی و سیاسی استفاده شود.تاریخ‌نویس ژورنالیستی به علت دیدگاه یا ملاحظات سیاسی و اعتقادی و منفعت شخصی شبه واقعیت را منعکس می‌کند و گاه با عجله‌ای که در ثبت رویدادها دارد، باعث ناموزونی تاریخ می‌شود.ـ در یک جامعه حذف تاریخی یا فرهنگی چه زمانی رخ خواهد داد؟مدارک مکتوب از لحاظ منبع ارزش قانونی دارند و اگر با دید تاریخی از اسناد و مدارک در جایگاه اصلی واقعه‌ی تاریخی استفاده نشود، ممکن است ذهن مخاطب را به‌ جاهایی دیگر ببرند. پس تحقیق در تاریخ یک ملت بدون عنایت به فعالیت‌های سیاسی و تاریخی غیرممکن می‌باشد.این‌ یک امر مسلم است که در بازسازی رویدادهای تاریخی قضاوت‌ها متفاوت می‌باشد، گاه تاریخ‌نویس ژورنالیستی دچار «خالِف تُعَرِف» شده و با تب تاریخ‌نویسی جعل واقعیت می‌کند و سبب تحریف تاریخ می‌شود، از این لحاظ ناخواسته و به علت نبود سند و تحقیقات میدانی، تاریخ مورد بی‌مهری قرار می‌گیرد.گاه جعل سند تاریخ را دگرگون می‌کند و باعث حذف فرهنگی و اجتماعی می‌شود. پس تاریخ ناگزیر است که مستند باشد، و با نوشته‌هایی به روش اثباتی ماهیت خود را نشان دهد، تاریخ‌پژوه باید دیدگاه‌های شخصی را کنار بگذارد و اثر را با مدارک و سند محک بزند. مهم‌ترین محور بازنویسی تاریخ استناد به اصالت سند است، مدارک و اسناد ثبتی قابل‌انکار نیستند و اسناد تاریخی مهم‌ترینمنبعو مکتوبات تاریخ‌پژوهشیمی‌باشند.ـ میراث فرهنگی معنوی تا چه کجا از ادبیات اقلیمی حمایت می‌کند؟میراث فرهنگی معنوی دریچه‌ای گشوده به جهان است که برای حفظ و حراست از میراث فرهنگی ناملموس شکل‌گرفته است و برای ارتقاع آگاهی‌های قومی ـ ملی در تلاش است، زیرا رسانه‌ها تأثیر مخربی بر سنت‌های شفاهی اقوام و جوامع می‌گذارند.جوامع با زبان‌های مشترک از اشتراکاتی فرهنگی برخوردارند که به‌ مرور زمان آیین و سنت‌ها تبدیل می‌شوند و تطبیق می‌یابند و شکل می‌گیرند. آیین‌های سنتی در زندگی انسان‌ها ملموس می‌باشد. این میراث گوهربار از گذشتگان به‌جامانده است، این‌چنین است که اقوام از تولد تا مرگ آیین‌هایی را اجرا می‌کنند که در گذشته‌های دور شکل‌ گرفته است. این آیین و سنت‌ها دارایی‌های معنوی شمرده می‌شوند و نشان از هزاران سال عبور تاریخ‌ دارند.این‌چنین است که در یونسکو (در بخش میراث فرهنگی ناملموس) افرادی از سراسر جهان برگزیده‌ شده‌اند تا فولکلور اقوام را بازنشر دهند که از گزند باد و باران در امان بماند. کسانی که دنیا را می‌نوردند و رنج راه را بر خویش هموار می‌کنند تا در سرزمین‌های دیگر به ثبت ریشه‌ها بپردازند، از ارتباط بین طبیعت و انسان بگویند، با علایق و رفتارهای مختلف آشنا شوند تا با ثبت میراث‌های کهن روح انسان‌ها جاودانه بماند.ـ آیا چالش‌های ناشی از جهانی‌شدن بر هویت ملی و قومی تأثیر دارد؟جهانی‌شدن (Globalization) از موضوعات چالش‌برانگیز آغاز هزاره‌ی سوم است که می‌آید تا همه‌ی ابعادِ فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی تحت نفوذ و سیطره خود دهد. جهانی که اساس فرهنگ‌ها را هدف گرفته است، این چالش برای تاریخ فرهنگی اقوام نوعی بازگشت به فراموشی ست، اصلا مثل یک خنده در تاریکی استرس‌آور است.امروز با توجه به چالش‌های جهانی‌شدن هویت مندی از مباحث با اهمیت است که باید در حفظ و تقویت آن کوشید، از طرف دیگر پل ارتباطي نسل‌ها فرهنگ (آداب‌ورسوم) می‌باشد، زيرا فرهنگ غنی‌تر از تمدن و تمدن زیرساخت فرهنگ است.باشد که رستاخيز فرهنگي نسل پس‌فردا را از گُم خويشي بين فرهنگ سنتي و فرهنگ صنعتي رهایی دهد. زیرا بِيگانگي با سنت‌های آیینی نياكان به‌نوعی تابو پذیری و طاعون فرهنگی است.حفظ داشته‌های پیشینیان وظیفه‌ی عمومی است، ثبت آیین و سنت‌ها مهم است، چون سنت‌های شفاهی میراث پیشینیان می‌باشد، قوم‌نگار با ثبت آیین، آداب، سنت و باورداشت‌های زیباشناسانه حیات دوباره به اقوام می‌بخشد.ـ تعریف شما از جامعه‌ی قومی چیست؟فارغ از قوم‌گرایی و پرداخت به تاریخ تفرقه‌افکنانه گاهی باید به «دهکده‌ی قومی» هم‌ فکر کرد تا سیاه‌چادر اقلیمی بر آن استوار بماند، به کسانی که در پناه طبیعت با سنگ و صخره، تگرگ و طوفان مبارزه می‌کنند و واژه می‌آفرینند و برای مصونیت آیین و سنت‌ها را اجرا می‌کنند.فرهنگ اعم از آیین سنت،آداب، باور، هویت، هنجار، افسانه، اسطوره، نماد و سمبل و... نشات گرفته از روح همبستگی قومی است. ادبیات اقلیمی با صبغه‌ی اجتماعی و تاریخی ریشه در فرهنگ دارد. طبق نظریه‌های باستان‌شناسی و کشف عناصر و ابزار... بختیاری قدمت کهنی دارد. مراسم آیینی و باستانی بی‌شماری در بختیاری اجرا می‌شود که برای شناخت بايد از بعدهاي مختلف فرهنگي و هنري، زيستي، عاطفي و اعتقادي بررسی شوند. دگرگونی‌های اجتماعي روي آیين و باورداشت های اقوام تاثير بسزایی می‌گذارد.ـ چرا باید به ثبت فرهنگ شفاهی پرداخت؟ چه عواملی باعث شد به صرافت این نوع پژوهش گری بیفتید؟ادبیات شفاهی پرسش می‌کند و آیین و سنت‌ها پاسخ می‌دهند. ضرورت پژوهش این مهم برای جهان دگرگون‌شده‌ی امروز ضروری است، زیرا ادبیات فولکلوریک بخشی از تاریخِ قومی است. فرهنگ امری اکتسابی است که فراگرفته می‌شود و از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود، تنها فراموشی این بافتارها و ساختارها را تهدید می‌کند، باشد که از برکت ادبیات فولکلوریک میراث ماندگار زبان قومی حفظ شود و با ثبت هویت قومی راه تحریف تاریخ بسته گردد. فرهنگ شفاهی از ویژگی‌های بارز قومیتی است، به‌طوری‌که اگر تاریخِ فرهنگی (آیین،سنت،آداب،باور) مستهلک شود، ستون‌های اصلی هویت رو به اضمحلال می‌رود.اين نشانه‌ها از لحاظ زبان‌شناختی، آیين شناختي، جامعه‌شناختی، زیباشناختی، هويت شناختي، بوم‌شناختی، نژاد شناختي و مردم شناختي و فرهنگ شناختي نقش تعیین‌کننده‌ای دارند. در نظام آیین و سنت‌ها اين عقايد مقدس و محترم شمرده می‌شوند و از لحاظ نشان شناختي و هويت فرهنگي، تاريخي، نژادي، اسطوره‌ای و زيستي حائز اهميت می‌باشند.بختیاری وارث اندیشمندانی چون داراب افسر و رزم‌جویانی چون سردار اسعد و سردار مریم است، وارث آیین و سنت‌های منحصربه‌فرد بختیاری است، این‌ها یعنی هویت، وقتی صحبت از ریشه، شاخه، برگ، تنه می‌شود، درنهایت به یک درخت خواهید رسید... درختی که احتیاج به مراقبت و محافظت دارد، تا از گزند روز و روزگاران در امان باشد.ـ به‌عنوان یک پژوهشگر فرهنگ‌عامه حس شما از ادبیات فولکلوریک چیست؟ کدام وجه از تاریخِ فرهنگ بختیاری شمارا تحت تأثیر قرار داده است؟منِ بختیاری الان مانند یک ماهی هستم که می‌خواهد آب را توصیف کند! در این دنیایی که هر لحظه کوچک‌تر می‌شود، برای پرداخت به تاریخ فرهنگی باید گام‌های بلندی برداشت. برای این‌که هویت مندی شکل بگیرد، جامعه‌ی بختیاری باید اعتماد بیشتری به اندیشمندان داشته باشد. ادبيات فولکولوریک سبب انتقال میراث گران‌بهای نیاکان به نسل بعد می‌شود. تمام تلاش مکتوبات من به خاطر حفظ ارزش‌های قومی است. علاوه بر این‌ یک آرزوی قومی دارم، ای‌کاش افراد در بختیاری طوری تربیت می‌شدند که مدافع زبان، تاریخ، فرهنگ، آیین، آداب و سنت‌های نیاکان باشند، تا با آگاهی نسبت به زمان، مكان و موقعيت‌ جغرافي ضد فرهنگ قومی رفتار نکنند. ]]> فرهنگی و هنری Mon, 22 Feb 2016 10:08:50 GMT http://ibnanews.com/vdcj.8eofuqeitsfzu.html