۳
روایت یک وبلاگنویس از شبی در زردکوه
سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۵۹
 
ف.ا در جدیدترین پست ارسالی در وبلاگ خلوتگه انس ، نوشت: 

داشت شب می شد. همه متفق القول می گفتیم هوا خیلی هم خوب است و هرکه گفته زردکوه بختیاری سرمایش لُرکش* است یا خیلی سرمایی بوده یا خواسته ادخال ترس کند تا کمتر کسی برود آنجا و آنجا دست نخورده برای خودشان باقی بماند. مردها چوب جمع کردند و آتشی راه انداختند و نشستند دور آتش به قهقه و چهچه و حرفای بعضا مردانه و سکوت های خاص معنادار و در یک کلام خلوت انسی برپا کرده بودند که شایسته ی خواندن وان یکاد و در فراز کردنش شده بود. زن ها و دخترها هم توی آلاچیق برای خودشان بزمی ترتیب دادند و چند نفری نان و پنیر و خیار و گوجه می خوردند. یکیشان هم روی چراغ پیک نیک برای دختر بچه اش که هوس ماکارونی کرده بود، ماکارونی می پخت و چند نفری هم می خواستند دسته جمعی بروند جایی تا چشم هاشان باز شود و حالشان خوش تر.

سیب زمینی لای خُل** درست کردند. سیب زمینی ها شبیه فضولات دامی شدند و همگی با ولع و طمع از این طعام خوش مزه نوش جان کردیم آن هم با نمک اضافه! عکس ها گرفتیم و اداها درآوردیم و خوش و خرم از اینکه هوا فقط خنک است و یخ نیست، چادرها را به پا کردیم تا زودتر بخوابیم و بتوانیم به رویت صبح زود و طلوع خورشید سپیده دم نائل شویم. از اینکه دیگر قرار نبود از شدت سرما، برویم خانه ی پسرعمه خوشحال بودیم. من هم قدری غم به دل راه دادم از اینکه بابا راهی منزل خواهرزاده شان شده بودند تا مبادا سرما به کلیه شان آسیبی بزند. و البته که بابا در باب مسئله ی سرما و طاقت کم ما بچه شهری های لوس پندهاشان را کرده بودند و حجت را بر ما تمام.

چادرها به پا شدند. همه چند لایه شده بودیم. لحظه به لحظه سرما بیشتر خودش را نشان می داد و کم کم داشتیم به حرف بابا که: "فکر می کنید بچه بازیه خوابیدن در جوار زردکوه بختیاری و همسایگی چشمه دیمه" ایمان می آوردیم. این حس مرگ بود که سراغم آمده بود، حسی شبیه به تسلیم در برابر چیزی که یارای مقابله با آن را نداشتم و با خودم می گفتم: الانه که بمیرم! پارس سگان محلی اطراف چادرها هم شده بود نور علی نور. صدای یکی از همسفرها از چادرش می آمد که: بریم به پسرعمه بگیم شکر خوردیم به خدا، ما رو به غلامی بپذیر. صدای یکی از شاخه های چشمه که دقیقا از بالای سرمان می گذشت اما، مرهم ترس و سرمای همه مان بود و نویدمان می داد که: چون می گذرد غم نیست. اما مگر می گذشت؟!

این قصه وقتی غصه دارتر می شد که یکی از ما نیازی فوری پیدا می کرد و مجبور می شدیم چند نفری شال و کلاه کنیم و با پتوهای دور خود پیچیده راهی مسیری تمام نشدنی شویم آن هم با همراهی سگ ها و صدای واق واقشان! مامان استخوان دردش عود کرده بود. همه به بابا حسودی می کردیم و من حرص می خوردم که چرا مامان را نفرستادیم برود. چادرها عرق کرده بودند و تف کرده بودند به ما چند چکه از عرقشان را. آنقدر غصه ی مامان و بقیه ی هم چادری هایم را خوردم و هی از همه اعتراف گرفتم که بگویند سردشان نیست تا خوابم برد... تا غش کردیم.

ساعت حدود ۹ بود که بیدار شدیم. صدای پای آب را می شنیدیم و خنده ها و حرف های همسفری ها را که از عذاب الیم دیشبشان می گفتند و اینکه هیچ کدام تا صبح نخوابیده اند و حالا دیگر به تمام آن سرمای جانسوز و توان فرسا می خندیدند و مسخره اش می کردند. دایی می گفت خاطره می شود و من ِغرغرو، غر می زدم که "مرگ هم خاطره می شود".

سفره ی صبحانه پهن شد. نیمروی پخته شده ی توی سینی روحی و نان و کره ی محلی و عسل بختیاری و چای تازه دم و گرمای نفس های جمع، تمام سرمای شب قبل را از یادمان برده بود. تنها یادگارش چشم های پف کرده با رگ های قرمز متورم ناشی از بی خوابی و رنگ و روهای بی رمق و متمایل به سبز! خودمان بود. دیشب تبدیل به خاطره شده بود...

*سرمایی که حتی لرها را که به جان سختی شهره اند، از پا درمی آورد.
** سیب زمینی آتشی/ سیب زمینی که لای آتش می گذارند تا کباب شود.

پ.ن: به آن سرزمین احساس تعلق خاطر پیدا کرده ام. احساسی شبیه به یک دِین. می خواهم بروم. از این شهر بروم و مدتی در وطن مالوف آباء و اجدادی ام ساکن شوم. می خواهم تا چشمه دیمه تا پیر غار تا رود ماربرُه فقط چند قدم فاصله داشته باشم نه چند فرسخ. می خواهم سرماهای آن چنانی بچشم و از آفتاب بی حجاب آنجا صورتم و دست هایم سیاه شوند... می خواهم... باید بروم...
کد مطلب: 7855
Share/Save/Bookmark
حمید کوهرنگ
۱۳۹۲-۰۹-۱۸ ۱۴:۲۳:۳۶
سرمای زردکوه لر کش نیست. لرها باهاش حال میکنند
ALIREZA.GH
۱۳۹۲-۰۹-۰۹ ۱۱:۱۱:۲۹
سیب زمینی لای خل نیست
سیب زمینی لای حل هستش.
من که بچه اندیکام این چیزی که گفتی نخوردم خوش بحالت.
بدون نام
۱۳۹۲-۰۷-۱۰ ۰۰:۲۲:۰۵
جالب بود