هلن اولیایی نیا: اساطیر پارسی در یلدای رنج اثر حسین امیربختیار
چهارشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۲۷
تصویر: هلن اولیایی نیا
تصویر: هلن اولیایی نیا
 
نوشته ی: هلن اولیایی نیا *
نویسنده، مترجم و منتقد ادبی

در داستان «یلدای رنج» نوشته‌‌ی محمدحسین امیربختیار، ذهن خودآگاه راوی ــ که به نظر می‌‌رسد همان نویسنده باشد ــ سرشار است از مجموعه‌ی متنوعی از انگاره‌ها، تلمیحات اساطیری و کهن الگوها که در قالب شیوه‌ی روایی و تکنیک جریان سیال خیال، دو مضمون کاملاً متضاد عشق و خشونت را به نمایش می‌‌گذارد. 

پیش از هر بحثی، خلاصه‌ای مجمل از کل داستان ارائه می‌‌گردد. گرچه به سبب ساختارِ گاه نمایدن داستان، این امر کاری دشوار به نظر می‌‌رسد. 

داستان با خاطرات راوی و مرور گذشته آغاز می‌‌شود. پدر راوی، که اکنون راوی از او طرح مبهمی در ذهن دارد، وی را از روستا به شهر می‌‌آورد و در خانه‌ی یکی از آشنایان، اتاقی برای او اجاره می‌‌کند؛ به امید آنکه پسرش درس بخواند و به جایی برسد. نوجوان در همان بدو ورود متوجه دختر نابینایی در کنار پنجره‌ی یکی از اتاقهای خانه می‌‌شود که آینه ای و عروسکی در دست دارد. دختر سعی می‌‌کند سرِ صحبت را با پسر باز کند و بدینسان آشنایی آنان آغاز می‌‌شود. بر اثر وسوسه های دختر، پسر جوان به ملاقات های شبانه با دختر ادامه می‌‌دهد و سرانجام در نتیجه‌ی این ارتباط، دخترک از پسر باردار می‌‌شود. پسر در دوران دانشجویی با دختری آشنا می‌‌شود و سخت دلباخته‌ی او می‌‌گردد، در حالی که همواره بار گناهی که قبلاً مرتکب شده است بر دوش او سنگینی می‌‌کند. پسر چندین بار به این گناه اشاره می‌‌کند و به دختر می‌‌گوید که فرزندی از دیگری دارد. آشنایی پسر با دختر مورد علاقه اش، که راوی همواره او را با ستاره‌ی «ناهید» و «آناهیتا» ــ الهه‌ی عشق و رحمت که همان ناهید باشد ــ عجین می‌‌کند (ص ۵۵ و ۲۹)، با مبارزات دانشجویی زمان شاه مصادف می‌‌شود. در یکی از شورش های دانشجویی، پسر مجروح می‌‌شود. دختر نیز قبلاً برادرانی را در مبارزات سیاسی از دست داده و برادری را در زندان دارد که او نیز اعدام می‌‌شود. مادر دختری که راوی را می‌‌شناسد و به او علاقمند است و همیشه به این نکته که آنها زوج مناسبی به نظر می‌‌آیند اشاره می‌‌کند، از راوی که مجروح است مراقبت می‌‌کند تا بهبود حاصل کند. دختر نیز به خاطر عشقی که به راوی دارد، حاضر می‌‌شود فرزند او را چون فرزند خویش بزرگ کند. مادر دختر که پسرش را از دست داده و به سوگ او نشسته، تنها امیدی که دارد دخترش و راوی است. ضمناً راوی نقاش است و در طرح های خود همواره طرحی از دختر رسم می‌‌کند، در حالی که هرگز نتوانسته از دختر اولی که مادر فرزند اوست طرحی بکشد. به پیشنهاد معبودش، راوی به ساختن مجسمه هایی می‌‌پردازد که بیشتر تبلور حالت آشفته‌ی درونی خود او و بازتاب شرایط بیرونی موجود است. وقتی دختر، داوطلب بزرگ کردن کودک راوی ــ که کر و لال است ــ می‌‌شود، راوی در مقابل خواسته‌ی پدر مبنی بر ازدواج با دختر اولی مقاومت می‌‌کند و زیر بار ازدواج با دختر نمی رود. پدر از بی آبرویی ای که راوی برایش فراهم کرده سخت برمی آشوبد و با شکستن مجسمه های او از داشتن چنین فرزندی ابراز شرمساری می‌‌کند. این احساس و ملامت های پدر و مشکل بچه‌ی نامشروع، همواره روح راوی را می‌‌آزارد. بچه به دنیا می‌‌آید و توسط او و دختر بزرگ می‌‌شود. پیوند و عشق میان راوی و فرزندش به همراه پیوند شدید عاطفی با دختر مورد علاقه اش رشد می‌‌کند. 

راوی برای مدتی یا به علل سیاسی و یا به دلیل شکایتی که خانواده‌ی دختر از او می‌‌کند، زندانی می‌‌شود و ارتباطش با دختر مورد علاقه اش قطع می‌‌شود. پس از بازگشت، در یک آشوب سیاسی دختر نیز مجروح شده و در آغوش راوی جان می‌‌سپارد. در حادثه ای دیگر، راوی پسرش را نیز از دست می‌‌دهد و با دست خود او را به خاک می‌‌سپارد. 

اکنون راوی و مادر دختر، که معبود راوی را در زیر درخت بادامی به خاک سپرده که به گفته‌ی خودش فرزندان دیگری را هم آنجا مدفون کرده است، باقی می‌‌مانند با جراحتی از سوگ عزیزان که گذشت زمان نیز مرهمی بر آن نیست. اکنون پس از سالها که از آن وقایع رنج آور می گذرد، راوی که به میانسالی رسیده است همچنان با تابلوها و طرحهای ناتمام از معبود و از فرزندش و با خاطرات این دو زندگی کند؛ در حالی که هنوز کابوس و عذاب داغ این دو او را رها نکرده است و به احساس وهم زدگی و گم شدگی وی دامن می‌‌زند. آنچه برای او باقی مانده است، خاطرات گنگ و محوی از گذشته است که زمان حال را همواره تحت تأثیر قرار می‌‌دهد به طوری که هنوز نتوانسته است خود را از تار خاطرات گذشته که در دور خود تنیده است رها کند. 

ولی رخدادهای داستان با نظمی که در بالا رؤیت شده است در داستان رخ نمی دهد. خواننده وقتی در معرض این رخدادها قرار می‌‌گیرد که تداعی هایی که در ذهن راوی رخ می‌‌دهد، یکی یکی از جعبه‌ی ذهن او بیرون کشیده می‌‌شود و بدون تقدم و تأخر زمانی، اینجا و آنجا در مقابل خواننده قرار می‌‌گیرد و این خواننده است که باید مهره های وقایع مختلف را در کنار هم قرار دهد تا طرحی از کل قصه و ماجرای زندگی راوی را به دست آورد. از آنجا که خودآگاهی راوی مجموعه ای است از لحظات حال و گذشته، بدیهی است که ترتیب زمانی در داستان، فدای وقایع ذهنی و خودآگاهی راوی می‌‌شود. به عبارت دیگر تکنیک به کار گرفته شده در روایت داستان، همان جریان سیال خیال است که سبب می‌‌شود در روایت داستان رؤیاگونه نماید و زمان خاصی را دنبال نکند. در عوض، ذهن راوی همواره از گذشته به حال و از حال به گذشته در نوسان است. پس زمان داستان مجموعه ای منظم از لحظات و خاطرات پشت سر هم نیست، بلکه نظم داستان را سلسله ای از تداعی‌ها شکل می‌‌دهد که در ذهن راوی اتفاق می‌‌افتد. توهم زدگی و پریشانی مشهود در تمام روند داستان ــ که راوی همواره بدان معترف است ــ نیز مزید بر علت شده و داستان را پیچیده تر جلوه می‌‌دهد. 

به نظر می‌‌رسد نویسنده برای اینکه در این جریان سیال وقفه ای ایجاد نشود حتی دیالوگ ها را به همان شکلی که در عالم وقایع بدون وقفه پیش می‌‌رود، ادامه می‌‌دهد و حتی گوینده های دیالوگ‌ها را از هم جدا نمی کند. به طوری که اگر خواننده هشیار نباشد ممکن است سخنان دو گوینده مخدوش شود. زیرا گاه فعل نقل قول گوینده را مشخص می‌‌کند ولی گاه این افعال حذف می‌‌شود. 

بدین سان آنچه خواننده را یاری می‌‌دهد تا به خودآگاهی و گاه نیمه خودآگاهی راوی نفوذ کند، همین تداعی‌ها می‌‌باشد. روایت داستان از آنجا آغاز می‌‌شود که ابتدا تصویر گنگی از خیابانی پر درخت با کلیسا و دختران ارمنی و تصویری از حضرت مسیح، که پرنده ای را آزاد می‌‌کند، در ذهنش زنده می‌‌شود. این پرنده بلافاصله تصویر کودک زیر درخت و گنجشک مرده ای را که به ریسمان بسته به ذهن او متبادر می‌‌کند؛ تصویری که احتمالاًَ تصویر کودک اوست که در سراسر داستان با گنجشک مرده تداعی می‌‌شود (ص ۷). یکی دو صفحه پس از آن، با یادآوری گنجشک مرده، گو اینکه کودک را می‌‌بیند که گنجشک مرده را در هوا حرکت می‌‌دهد و با حرکت گنجشک افکار راوی نیز به نوسان درمی آید و به یاد زمانی می‌‌افتد که پدرش گنجشکی را در میان دستانش گذاشت و از او خواست که حیوان را حرام نکند. او نیز در کودکی نخی به پای گنجشک می‌‌بندد و با آن سرگرم بازی می‌‌شود. بدین سان تداعی‌ها از پرنده ای که توسط حضرت عیسی آزاد می‌‌شود، آغاز و به تصاویر متعدد گنجشک منتهی می‌‌شود. ضمناً این تصویر کودکی، راوی را با کودکی فرزندش پیوند می‌‌زند و سبب می‌‌شود خاطره‌ی او همواره با او بماند. 

ولی آنچه کنجکاوی برانگیز است، تضاد میان تصویر نخستین و تصاویر بعدی است. پرنده در دست حضرت عیسی با رهایی زندگی مرتبط است، در صورتی که تصویر گنجشک در طول داستان با اسارت و مرگ پیوند می‌‌خورد. به طوری که همانگونه که فرزند راوی، جسد گنجشک را در جعبه ی زیر تخت قرار می‌‌دهد، بعدها راوی به ناچار فرزندش را به دست خود به خاک می‌‌سپارد. 

این تضاد ما را به سایر انگاره ها و مضامین تضاد در داستان رهنمون می‌‌کند که برخی از این انگاره‌ها ریشه در اساطیر دارد. یکی از محسوس ترین انگاره ها، انگاره‌ی نیکی و جاودانگی در برابر انگاره‌ی بدی و زشتی است. یکی از آرمان ها و انگیزه های اصلی شخصیت های داستان یعنی راوی و معبودش، نیل به حیات ابدی و جاودانگی از راه مبارزات آزادیبخش علیه رژیم شاه است. یکی از شعارهای تکراری که دائم به ذهن راوی متبادر می‌‌شود این شعار است که «بگذار همه را بکشند، ما مرگ را زاده ایم» (ص ۳۸) و یا «چگونه می‌‌توان در ظلمات به حیات رسید» (ص ۵۳). بنابراین، تلمیح حضرت عیسی ــ که زندگی بخش و رهایی بخش است ــ با این مضمون بی ارتباط نیست. دیگر اینکه راوی با مرتبط ساختن شخصیت دختر مورد علاقه اش با شخصیت اسطوره ای آناهیتا ــ ایزدبانویی که با رودخانه و آب که نماد زندگی است ــ رحمت و نیکی و جاودانگی 

به دختر می‌‌بخشد. راوی می گوید: «آب به آرامی و پیوسته از سرچشمه های افسانه ای آناهیتا جاری بود. چرا همه می خواستند به سرچشمه های آب دست یابند؟» (ص ۵۵) او نیز به معشوق می‌‌گوید: «نگفتم، همه عمر باید دنبالت بگردم؟» (ص ۵۶). او همچنین ایزدبانوی عشق است که با مفهوم نمادین رودخانه و آب ارتباط می‌‌یابد. راوی می‌‌گوید: «چیزی از چشمانش به درونم می‌‌ریخت، مثل آبشاری که از ارتفاع فرو بریزد.» (ص ۲۷) دختر به راوی می‌‌گوید: «یه چیزی مثل رود تو وجودم راه میره...» و راوی می‌‌گوید که او «پنداری آرزوی دیرینه‌ی آناهیتا را زمزمه می‌‌کرد: بشود کاری کنیم که آب راهی کویر شود؟» (ص ۵۵)‌ بدینسان دختر می‌‌خواهد چون آناهیتا به کویر خشک، زندگی ببخشد. 

اسطوره‌ی دیگری که در داستان و در شخصیت راوی نمود می‌‌یابد، اسطوره‌ی گرشاسب است. گرشاسب نیز با جاودانگی تداعی می‌‌شود، زیرا پس از اینکه تیری به او اصابت می‌‌کند، به خوابی طولانی فرو می‌‌رود. در آیین زرتشتی بناست وی توسط فروهرها محافظت شود تا روزی که او را از خواب بیدار کنند تا ضحاک را از پای درآورد (در هزاره‌ی هوشیدرماه) (ن.ک پی نوشت شماره ی ۱)، هنگامی که راوی پیکر مجروح دختر را از اینجا به آنجا می‌‌کشاند، می‌‌گوید: «گرشاسب چه خوب می‌‌دوید، مانند گرشاسب می‌‌دوم. نمی دانم شراره های آتش از زیر پایم می‌‌جهند یا نه...» (ص ۵۷) شاید این واقعیت که راوی همیشه همه چیز را در وهم و رویا می‌‌بیند، با خواب طولانی گرشاسب بی ارتباط نباشد. در همین صحنه دختر را «خضر» خطاب می‌‌کند! «خضر بیچاره‌ی من، ظلمات، تاریکی، مرگ ناخواسته، تو نمی دانستی قدرت همیشه بی رحم است؟» (همان ص) خضر نیز از پیامبرانی است که با جاودانگی تداعی می‌‌شود. چنانچه راوی می‌‌گوید؛ صدایی در ذهنم می‌‌پیچد: «اسکندر خواست و نیافت. و خضر ناخواسته به دست آورد.» این اسطوره که با جاودانگی مرتبط می‌‌شود، با مضمون جاودانگی و حیات دوباره با کشته شدن در راه وطن و راه مبارزه با ظلم و بیداد پهلوی بازتاب می‌‌یابد. نقل قول های شاعرانه، همگی دیدگاه آرمانی این دو شخصیت را متجلی می‌‌سازد. 

در مقابل اسطوره‌ی نیکی و جاودانگی، اسطوره‌ی بدی و زشتی قرار دارد. در طول داستان راوی مکرراً به مجسمه ای که در میدان شهر برپاست و به هیولا می‌‌مانست، اشاره دارد: 
«سردمان بود. مجسمه ای میان میدان بر ستونی سیمانی ایستاده بود، غرقه در مه، سوار بر اسب؛ چشم ها را برهم نهاده و دست راست را بالا آورده بود. موجی هراس آور از دستانش در وجودم رخنه می‌‌کرد.»
یا:
«هیولایی در انتهای خیابان بر ستونی بتونی ایستاده بود؛ از زیر سایه هیولا گذشتیم. مثل این بود که سایه اش همه جا دنبالمون می‌‌کند.» 

سرانجام دژخیمان یعنی همین هیولا، آناهیتای راوی را به نیستی می‌‌کشاند. عشق او را به تباهی می‌‌کشاند و زندگی او را سیاه می‌‌کند. این هیولا همان ضحاک و تبلور اهریمن است که در اسطوره نیز باید به دست گرشاسب مجدداً نابود شود. پس از مرگ دلدار، راوی این خط از شعر شاملو را زمزمه می‌‌کند: «سرنوشت تو را بتی رقم زد که...» و این بت هیولایی، مانند آنچه در شعر می‌‌آید، کسی جز شاه نبود. 

البته تصویر هیولا در ارتباط با خود راوی نیز مطرح می‌‌شود که بازتاب احساس گناه و عذاب وجدان او می‌‌باشد. وی همواره از اتفاقی که میان او و دختری افتاده که با آینه و عروسکش در کنار پنجره می‌‌نشیند و او را وسوسه می‌‌کند، احساس شرمساری می‌‌کند. پدر که نمی تواند راوی را وادار به ازدواج با دختر کند، به راوی اشاره کرده و می‌‌گوید: «ئی دیگر چه هیولایی است» (ص ۶۱) خود راوی اعتراف می‌‌کند که «احساس گناه کابوس وار درونم را درهم می‌‌فشرد» (ص ۶۲) این احساس سبب می‌‌شود که راوی از کرده‌ی خود شرمسار باشد. دختر که از او باردار شده، در پاسخ راوی که از او می‌‌پرسد او این آینه را برای چه می‌‌خواهد و چرا رهایش نمی کند، می‌‌گوید که می‌‌خواهد آینه ببیند که چه «غارتگری» است. راوی با روح حساس و لطیفی که دارد، فردی که می‌‌داند عشق و پاکی چیست و آن را در وجود «آناهیتا»ی خود یافته است، از این القاب و ملاقات ها همواره خود را سرزنش می‌‌کند. تبلور این احساس گناه را می‌‌توان در مجسمه هایی که می‌‌سازد یافت. برخی از این مجسمه‌ها بی شباهت به «هیولا» نیستند. برخی از آنها سر ندارند و بی شباهت به طرح های مبهم و گنگی که بر بوم نقاشی منتقل می‌‌کند نیستند. معبودش به او می‌‌گوید: «تو باید مجسمه ساز می‌‌شدی» چون «می توانستی مجسمه‌ی هیولا را بتراشی.» و او در پاسخ می‌‌گوید ولی «مجسمه‌ی تو را هرگز نمی تراشیدم... چون تو هیولا نیستی.» 

خود راوی مجسمه هایش را چنین توصیف می‌‌کند: «مجسمه های بی سر، مجسمه های سر دار، اتاق پر شد از مجسمه هایی که نگاهشان تهی از احساس بود و مجسمه هایی که سرها را در گریبان فرو برده بودند.» (ص ۱۵) بعدها هرگاه احساس افسردگی و گناه می‌‌کند مجسمه ای را قالب می‌‌گیرد که حالتش بی شباهت به حالت خود او نیست: «مجسمه‌ی مچاله‌ی بدبختی را که سرش میان تنش فرو رفته است قالب می‌‌گیرد.» (ص ۳۱) هنگامی که این احساس گناه به او دست می دهد «یاد داود گوژشت (می افتد) و احساس می کند قوز درآورده است» (ص ۳۶) بنابراین مجسمه ها می‌‌توانند تبلور احساس راوی نسبت به خود او و کرده‌ی او باشد. یکی دو بار پدر که از دست او خشمگین می‌‌شود، همه‌ی مجسمه های پسرش را می‌‌شکند و آنها را مسئول بدنامی و بی آبرویی که او به بار آورده است می‌‌داند. در ابتدای داستان راوی را می‌‌بینیم که سخت تلاش می‌‌کند تصویری از پدر بکشد ولی هیچ کدام از تصاویر به او شبیه نیست. بدیهی است این امر با احساس گناهی که راوی را همواره رنج می‌‌دهد و توسط پدر به رخ او کشیده می‌‌شود بی ارتباط نیست. او ناخودآگاه از ذهنش تصویر پدر را که یادآور همان احساس گناه است، پاک می‌‌کند. 

تصویر دیگری که در خودآگاهی با بدی و فتنه گری عجین می‌‌شود، تصویر دختری است نابینا و معلول که با وسوسه های خود، او را به ورطه‌ی ندامت و گناه می‌‌کشاند. در این بررسی صرف نظر از داوری های خود ما در مورد راوی، باید به بررسی وقایع از نگاه خود او بپردازیم. راوی دختر را چنین توصیف می‌‌کند:
میان قاب پنجره نشسته بود. آینه ای به دست داشت و با موهایش بازی می‌‌کرد و بی تفاوت، به این طرف نگاه می‌‌کرد. ساعتهای طولانی خیره می‌‌ماند. نمی دانستم به چیزی فکر می‌‌کند یا نه. احساس می‌‌کردم شبیه مجسمه ای سرد و خاموش است. همچنان می‌‌ماند تا شب سرک می‌‌کشید، درختان نارنج سایه می‌‌انداخت و همه چیز محو می‌‌شد. اما می‌‌دانستم که آنجا نشسته است.» (ص ۱۱) 

این توصیف یا توصیفی که او از دلدار دارد خیلی تفاوت دارد: او مانند مجسمه ای سرد و بی روح است. پدر راوی که متوجه خطر وجود دختری جوان در کنار پنجره است، دایم به راوی هشدار می‌‌دهد که به کنار پنجره نرود تا هم همسایه را معذب نکند و هم توسط حرکات دختر اغوا نشود. راوی هرگاه به دختر اشاره می‌‌کند، به این نکته نیز اشاره می‌‌دارد که زیر لب «تصنیف مبتذلی» را زمزمه می‌‌کرد و بعد دستها را بالا می‌آورد و در مقابل صورت می‌‌گرفت و سر را اندکی خم می‌‌کرد و دوباره از سر می‌‌گرفت و صدایش را کش می‌‌داد، بشکن می‌‌زد و ادا در می‌‌آورد و بلند می‌‌خندید به طوری که مادر او را با همان زبان محلی این کار او را به «گاله» زدن تعبیر می‌‌کند. تکرار این حرکات سبب جلب توجه راوی که در آن موقع پسری ساده و روستایی است و تازه به شهر آمده، می‌‌شود و آنچه نباید رخ دهد، اتفاق می‌‌افتد. ولی راوی با اعتراف به اینکه به رغم اصرار دختر، او هرگز نتوانست تصویر او را بکشد، نشان می‌‌دهد که هرگز تعلق خاطری به او نداشته و گرایش به او هوسی بیش نبوده که با سبکسری های دختر در پسر جوان ایجاد می شود. راوی به «آناهیتا»ی خود اعتراف می‌‌کند «زنی که با آینه، توی چارچوب پنجره می‌‌نشیند رنجم می‌‌دهد.» (ص ۱۳) آینه ای هم که در دست دختر است، گرچه معمولاً با نور و روشنایی تداعی می‌‌شود، در اینجا مفهومی منفی به خود می‌‌گیرد زیرا این آینه بازتاب دهنده‌ی تصویری است که راوی از آن می‌‌گریزد، تصویر خود او به عنوان «هیولا» و غارتگر: 
آینه را جلوی صورتم گرفت، تاریک بود. آینه را از دستش گرفتم و گفتم:
ــ ئی آینه به چه درد می‌‌خوره؟
ــ میخ وام که ببینه.
ــ کی ببینه؟
آینه
ــ چه ببینه؟
ــ که تو غارگری.
ــ غارتگرم؟ 

این احساس غارتگری برای جوانی که سرشار از آرمانهای والای سیاسی و اجتماعی است، تبدیل به یک عذاب روحی و به گفته‌ی خودش یک «کابوس» می‌‌شود. کابوسی که همواره بین او و معشوق واقعی اش قرار می‌‌گیرد. که برای او با دختری که هنوز مشغول عروسک بازی است، خیلی فرق دارد. برای فرار از این کابوس، صادقانه ماجرا را به دختر مورد علاقه اش می‌‌گوید و با به دنیا آمدن فرزندش و تقبل مسئولیت نگهداری از او، این بار گناه سبک می‌‌شود و تصویر جدیدی جایگزین تصویر ناخوشایند دختر در کنار پنجره می‌‌شود. «زندگی مشترکی را آغاز می‌‌کنیم. تصویر او جزیی از زندگی ما شده است. هر روز نگاهش می‌‌کنیم. نگاهمان می‌‌کند.» (ص ۷۰) کودک با اینکه به دیگری تعلق دارد، پیوند عشق میان راوی و معبودش را مستحکم می‌‌کند و رفته رفته تصویر آن دختر وسوسه گر از ذهن او محو می‌‌شود؛ تصویری که به زعم راوی، زیباترین و شیرین ترین لحظات خاطرات او را سیاه کرده است. 

افزون بر انگاره های نیکی و بدی، انگاره‌ی دیگری که ریشه در ساختار کلی داستان دوانده و از ابتدا تا انتها تداوم می‌‌یابد، انگاره‌ی کودکی ــ جوانی ــ پیری است. داستان به طور مشخص با کودکی راوی (که پدرش گنجشکی را در دست او قرار می‌‌دهد) آغاز می‌‌شود و تصویر این کودکی از طریق گنجشک مرده با کودک راوی (که او نیز با تصویر گنجشک مرده عجین می‌‌شود) پیوند می‌‌خورد. پس از آن داستان با شور و عشق دوران جوانی راوی و دلدار او ادامه می‌‌یابد و سپس به میانسالی و سپیدمویی راوی که اکنون فرزند و معشوق را از دست داده و همدل و همدرد مادر دختر شده است ــ که چون پیرزنی هزارساله می‌‌ماند که بر سوگ فرزندان نشسته و از درخت بادامی که دیگر از اجساد فرزندانش تغذیه می‌‌کند محافظت می‌‌کند ــ ولی آنچه روند این چرخه را به تناقض (پارادوکس) می‌‌کشاند این است که معمولاً کودکان جای جوانان و جوانان جای پیران را می‌‌گیرند و پیران از چرخه‌ی زندگی خارج می‌‌شوند، در حالی که در اینجا کودکی که پیوند مستحکمی میان راوی و معشوق ایجاد کرده بود و بنا بود تداوم آنان باشد و به آنها جاودانگی ببخشد، طعمه‌ی مرگ می‌‌شود. دختر جوان نیز کشته می‌‌شود، و راوی میانسال و پیرزن «هزارساله» باقی می‌‌مانند و این همان چیزی است که قصه‌ی زندگی راوی را به «یلدای رنج» یعنی سیاه ترین و طولانی ترین رنج ها تبدیل ساخته است. در پایان داستان او فقط در خیال و در پیرانه سری باید دستان کودک و معشوق جوانش را بگیرد و به خوابی که بوشاسپ نامیده می‌‌شود برود! و اگر گرشاسب مظهر جاودانگی باشد، آرمان هایی که بنا بود در وجود فرزندشان استمرار یابد، با وجود و رؤیاهای راوی ــ که همواره به این واقعیت که موهایش به سپیدی گراییده اشاره می‌‌کند ــ پیوند می‌‌یابد! او نیز احساس می‌‌کند چون پیرزن و مادر «آناهیتا» شاهد شب هزارساله ای بوده است: «خودم را در آینه برانداز می‌‌کنم. موهایم سفید شده است. چه شب هزار ساله ای بود؟! به اعداد فکر می‌‌کنم چه ساده می‌‌شود.» (ص ۷۱) در این روزگار پر رنج، کودکان و جوانان طعمه‌ی مرگ و خودکامگی زورمندان می‌‌شوند و پیران باقی می‌‌مانند تا قصه‌ی پردرد خویش را برای دیگران بازگو کنند چنان که راوی داستان چنین می‌‌کند. 

انگاره‌ی دیگری که در تار و پود داستان ریشه دوانده انگاره‌ی اساطیری ــ مذهبی آفرینش است: باغ بهشت، آدم و حوا و سرانجام هبوط انسان. از ابتدای داستان توصیف «ورجمکرد»، خانه ای که راوی در آن سکنی می‌‌گزیند، یادآور یک باغ عدن کوچک است: خانه ای با درختان نارنج، حوض کوچک و ماهی های قرمز و آب زلال آن و دختری که با نارنج تداعی می‌‌شود (که به اشاره‌ی خود نویسنده در رابطه با دختر دارای ایهام است). دختر جوان نقش حوا و راوی نقش آدم را پیدا می‌‌کنند و نمادین «ورجمکرد» یادآور همان اسطوره‌ی جمشید است که اورمزد از او می‌‌خواهد آیین مزدیستانی را به جهان ببرد. جمشید از این کار احساس ناتوانی می‌‌کند ولی قول می‌‌دهد که جهان او را رشد و گسترش دهد. او دژی می‌‌سازد به نام «ورجمکرد» (دژ ساخته‌ی جمشید) و در آن از هر موجود یک جفت از بهترین آنها برمی‌‌گزیند تا دنیایی آرمانی پدید آید. در این داستان، راوی نیز در جواب دختر که می‌‌پرسد در تابلوهایش چه می‌‌کشد، پسر پاسخ می‌‌دهد از هر چیز یک جفت در تابلوها ترسیم می‌‌کند. خانه‌ی او نیز «ورجمکرد» نامیده می‌‌شود؛ راوی می‌‌خواهد در این بهشت کوچک، دنیایی آرمانی و ایده آل بنا کند ولی عوامل بیرونی و یا همان آفت اهریمنی آن را نابود می‌‌کند. از نظر سیاسی آن مجسمه با هیبت هیولا، که شاه باشد، همان مُلکوس دیو است که بر این جهان آرمانی و فردوسی، یورش می‌‌برد و آن را به نابودی می‌‌کشد. راوی که دیگر از برپا نمودن این دنیای آرمانی در زندگی فردی و شخصی خود مأیوس می‌‌شود، سعی می‌‌کند در هنرش انگاره های فردی را به انگاره های جمعی و جهانی بدل سازد. تکرار عبارت نیما در ذهن راوی که «دنیا خانه‌ی من است» بازتاب این احساس است. از آن پس طرح های تصاویر فردی از تابلوهای راوی محو می‌‌شود و تبدیل به تصاویری می‌‌شود که وی سعی دارد خصوصیتی «مشترک» در میان همه‌ی آنان بیابد و از طریق هنرش تجربه‌ی فردی را به اسطوره های اجتماعی مبدل سازد. 

تصویر دیگری در داستان که این اسطوره‌ی آفرینش را کامل و تأیید می‌‌کند، تصویر راوی و معشوقش به عنوان دو شاخه‌ی ریواس می‌‌باشد: «دو ساقه‌ی ریواس میان مه به هم پیچیدند و نگاه کردند و تکان خوردند، تکان خوردیم. با احساسی نرم و لطیف، شفاف، گاهی فکر می‌‌کردم و می‌‌توانم جریان خون را در دستهایش ببینم.» باز بنا به روایت اساطیر زردشتی، اولین انسانها، یعنی مشیه و مشیانه از دو شاخه‌ی به هم پیوسته‌ی ریواس به وجود می‌‌آیند. (پی نوشت شماره 2) زندگی راوی و معشوق ــ یعنی مشینه و مشیانه تمثیلی در داستان ــ باز به وسیله‌ی همان «هیولا» به نابودی کشیده می‌‌شود. دختر به وسیله‌ی دژخیمان «هیولا» کشته می‌‌شود و راوی یکه و تنها و با فرزندی کر و لال، که به قول دختر انگار چشمانش تبلور همه ی رنج های عالم است (۵۱) برای او می‌‌ماند. ولی سرنوشت، وجود همین فرزند را نیز از او دریغ می‌‌کند. 

تمهید دیگری که نویسنده خودآگاه یا ناخودآگاه به کار گرفته است، استفاده از نمادهایی است که با کنش و مضامین داستان گره خورده است. نمادهای پرنده‌ی مرده‌ی بسته بر ریسمان، رودخانه، درخت بادام و فضای مه آلود پاییزی، به داستان عمق بیشتری می‌‌بخشد. در طول داستان همواره خاطرات راوی از کودکی خودش و مخصوصاً از فرزندش با گنجشک مرده ای که بر ریسمان بسته شده و در هوا تاب می‌‌خورد تداعی می‌‌شود. چرخش و حرکت پرنده در هوا با نوسانات افکار راوی از حال به گذشته ارتباط می‌‌یابد و از آن مهم تر، مضمون مرگ و یا رخداد مرگ کودک را پیش بینی می‌‌کند، به طوری که پرنده‌ی بسته بر ریسمان خود مرگ می‌‌شود. تقریباً شواهد در این مورد چنان در داستان انباشته شده است که برای ارایه‌ی آن باید نیمی از کتاب را نقل نمود. عجین شدن تصویر پرنده با گذشته با فرزندش در نیمه خودآگاه راوی سبب می‌‌شود که هرگاه پرندگان را می‌‌بیند و صدای آنان را می‌‌شنود، جرقه ای در ذهنش زده می‌‌شود گرچه خود در آن لحظه علت ارتباط آن را نمی داند: 
«گاه گاه بدون اینکه به دنبال چیزی باشم، به فضا خیره می‌‌شدم و پرنده هایی را می‌‌دیدم که چون شبح، لحظه ای به چشم می‌‌آمدند و ناپدید می‌‌شدند. ذهنم تحریک می‌‌شد که تصویر پرنده را بازسازی کنم. تکه هایی از پرنده را روی هم می‌‌ریختم. چشمانم را می‌‌بستم و تلاش می‌‌کردم که همان پر هیب ناقص را در ذهن بیابم. نمی توانستم. ناگهان صدای شیون پرنده در فضا می‌‌پیچید و همه چیز در وهم و تنهایی غرق می‌‌شد. (ص ۵۴) 

بعدها همواره پسرکی را می‌‌بیند که پشت درخت بادام ایستاده و با گنجشک مرده که به ریسمان بسته، سرگرم بازی است. همچنین وقتی بالای جسد پسرش می‌‌رسد، به یاد می‌‌آورد که «باد گنجشک را پر می‌‌دهد. گنجشک دور سرم چرخ می‌‌زند. احساس می‌‌کنم چیزی در سرم منفجر شده است... دنیا را تیره می‌‌بینم.» (ص ۷۳) 

قبلاً در مورد ارتباط رودخانه و آب و روشنایی با وجود «آناهیتا»ی راوی در طول داستان سخن گفته ایم. مکان داستان، شهر «اهواز» دانشکده‌ی ادبیات واقع در ساختمان سه گوش در کنار پل اهواز است. هرگاه راوی را با دختر می‌‌بینم، طبیعی است که در حال عبور و یا تماشای رودخانه هستند. همچنین دیدیم که راوی حتا رخداد عشق در وجود خود را با رودی مرتبط می‌‌سازد که در وجود دختر روان است و به او انتقال می‌‌یابد. همانگونه که آناهیتا، ایزدبانوی رودخانه ها، به کویر، زندگی و طراوت می‌‌بخشد، دختر نیز در داستان وجود راوی را از عشق سیراب می‌‌کند. عشقی که متأسفانه در دوران سایه خفقان رژیم پهلوی شکل می‌‌گیرد و در فضای سیاه سیاسی آن سال ها به ناکامی منتهی می‌‌شود (شاید پلاک و یا اطاق ۵۳ که در داستان تکرار می‌‌شود تعیین کننده‌ی سالی باشد که درون مایه داستان را تشکیل می‌‌دهد). 

نماد دیگر داستان، نماد درخت بادام است که آن نیز به نحوی با مضمون مرگ و با آینه داری مرگ دختر در می‌‌آمیزد، در سراسر داستان وجود و حضور دختر با بوی شکوفه های بادام تداعی می‌‌شود. راوی در مواردی که در کنار دختر است، احساس می‌‌کند دهانش طعم شکوفه ی بادام گرفته است. این بوی دلنشین، بر لطافت توصیف راوی از معشوق می‌‌افزاید و هرگاه خاطرات او برای وی زنده می‌‌شود، احساس می‌‌کند که بوی شکوفه های بادام به مشامش می‌‌رسد. 

مادر دختر به آنها می‌‌گوید: «چه برا هم مناسبید شما دو تا» و می‌‌گفت: «وقتی پسرم اومد براتون جشن می‌‌گیرم. احتمالاً پسرم میاد، پیش اومدن بهاره، باید نهال بادومی براتون بکاریم. فردا، همی فردا. من همه‌ی عمر پای درخت بادوم خواهم نشست.» (ص۲۰) 

ولی پس از کاشتن نهال بادام، برادر دختر اعدام می‌‌شود و دختر نیز مجروح می‌‌شود و جان می‌‌سپارد. بنابراین پیشگویی مادر که «من همه‌ی عمر پای درخت بادوم خواهم نشست» به شکل شومی به واقعیت می‌‌پیوندد. و بدین شکل، درخت بادام و بوی شکوفه های آن که با وجود دختر عجین بود، به نماد مرگ بدل می‌‌شود. مادر می‌‌گوید: «پسرها و دخترهایم، زیر درخت بادام خفته اند. نسلی با سینه های غرق در خون.» (ص ۶۸) در تابلوهای راوی نیز پس از آن درخت بادام با مرگ تداعی می‌‌شود: «طرحهایی می‌‌کشم. از زنها و بچه های زاده شده و بطری هایی «کوکتل مولوتف» و خشم و درختان بادام پر از شکوفه و قبرستان هایی که همزادانم را در خاک سرد خود در آغوش گرفته اند. و دوباره میان صداها گم می‌‌شدم.» (ص ۷۳)
و در پایان راوی را می‌‌بینیم که پای درخت بادام نشسته است و شکوفه‌ها با وزش نسیمی فرو می‌‌ریزد: «کف دستم پر از شکوفه می‌‌شود. چقدر بوی او را می‌‌دهند.» (ص ۷۹) 

فضای داستان و حال و هوای داستان، پاییزی و مه آلود است که این فضای نمادین نیز با وقایع تلخی که در طول داستان رخ می‌‌دهد و حالت گنگ، مبهم، وهم آلود و هذیان گونه‌ی خودِ راوی، همسازی و همخوانی دارد. در ابتدای داستان می‌‌گوید: «چه زود گذشتند ئی سالها» و «به سال هایی فکر می‌‌کنم که از پس یکدیگر آمدند و پاییز تنها فصلشان بود.» طبیعی است که حزن پاییز با اندوه این سالها که باید «یلدای رنج» باشد هماهنگی مناسبی دارد. دیگر اینکه همانگونه که راوی همواره احساس «گم گشتگی» دارد و خاطرات گذشته به صورت محو و رؤیاگونه و کابوس وار به سراغش می‌‌آید، فضای داستان همواره مه آلود است؛ «خواب هایم همیشه با مه آغاز می شوند. دنیای مه آلود که در آن همه چیز در حال از هم پاشیدگی است. من میان تابلوها و مجسمه های خردشده نشسته ام و کودک سر بر زانویم دارد. به موهایش دست می‌‌کشم. گویی چیزی مثل گریه را یک عمر در گلو دارم. کسی صدایم می‌‌کند. سر می‌‌گردانم. زنی با آینه ای در دست از مه بیرون می‌‌آید. نزدیک می‌‌شود، دستش در فضا به دنبال چیزی می‌‌گردد. بازوی کودک در دستهایش است.» (ص ۲۰) 

توصیف بالا به زیبایی همه‌ی نگرانی‌ها و پریشانی های او را به نمایش می‌‌گذارد که به همان ساختار رؤیاگونه و آشفته‌ی داستان بی شباهت نیست؛ ساختاری که همانگونه که بدان در ابتدای این سخن پرداختیم، تحت تأثیر شیوه ی روایت داستان یعنی جریان سیال ذهن راوی، با خودآگاهی راوی و پریشانی های ذهنی او هماهنگی دارد. 

سخن کوتاه که داستان «یلدای رنج» اثر «محمدحسین امیربختیار» با بهره جویی از ساختار مناسب و انگاره های اساطیری و نمادهای به جا، نه تنها سندی است تاریخی از سال های سیاه در تاریخ سیاسی ایران و آرمان های جوانانی که در راه آزادی جان باختند بلکه به زیبایی مضامین متضاد عشقی و جوانی و آرمانگرایی را از یک طرف و خشونت و بیداد سیاسی را از طرف دیگر، به نمایش می‌‌گذارد. در این رهگذر، نویسنده از جنبه های حساس و ظریف روانشناختی روح انسان و فراز و نشیب های ذهنی او غافل نبوده است و به همین دلیل داستان به رغم داشتن مضمون سیاسی قوی به مشتی شعارهای معمول تبدیل نمی شود و به شکل داستانی دلنشین متجلی می‌‌شود که تأثیر ژرفش مدت ها با خواننده همراه خواهد بود. به امید کارهای بعدی و بهتر نویسنده (با دقت بیشتری در سجاوندی متن) که توانایی های بالقوه او را در ژرفای آثارش بازتاباند. 

پی نوشت ها:
1- ژاله آموزگار، تاریخ اساطیری ایران (تهران، انتشارات سمت، 1374)، صص 58 - 57 
2- ژاله اموزگار، همان، صص 50 - 45

منبع: ماهنامه ادبی «عصر پنجشنبه» شماره ۴۵ و ۴۶، تیر ۱۳۸۲
کد مطلب: 8531
Share/Save/Bookmark